تبليغاتX
شنگرف
فردا روز ديگري است

نگاهي سياسي به تصميم‌هاي مالي و اقتصادي اخيردولت

اين روزها بازار پيش‌گويي‌ها در مورد حمله‌ي نظامي به ايران داغ است. اگر اين پيش‌گويي‌ها در سال‌هاي گذشته از سوي روزنامه‌نگاراني چون سيمور هرش و ديگران منتشر مي‌شد، امروز طرفداراني هم در بين سياست‌مداران پيدا كرده است. يك ماه است كه يوشكا فيشر در اين نكته پافشاري مي‌كند كه حمله‌ي نظامي از سوي اسراييل انجام مي‌پذيرد.

پيش‌گويان غربيِ حمله عليه ايران، حتي به گمانه‌هازني درباره‌ي تاريخ اين حمله مي‌پردازند و تاكنون چند تايي از اين گمانه‌زني‌ها نادرست از آب درآمده است. بحث حمله به كشوري ديگر در خاورميانه به سوژه‌اي جذاب براي رسانه‌هاي غربي تبديل شده‌است و رسانه‌هاي گوناگون، براساس شواهدي كه از رفتار آمريكا و اين روزها اسراييل مي‌بينند، به پيش‌بيني مي‌پردازند. اما در رسانه‌هاي غربي چيزي كه كم‌تر مورد توجه قرار مي‌گيرد، رفتار ايران به عنوان طرف ديگر ماجرا است.

پيش‌فرض

چندي پيش در همايش "صلح پايدار، راهي پرفراز و نشيب" دكتر بايزيد مردوخي مقاله‌اي ارايه كرده بود با عنوان "آثار و پی آمدهای اقتصادی جنگ و تحریم"(1). پس از شنيدن سخنراني ايشان اين پرسش در ذهنم شكل گرفت كه اگر كشور ما خود را در برابر موقعيتي جنگي ببيند، دولت ايران چه رفتارهاي اقتصادي ويژه‌اي را از خود بروز مي‌دهد؟

دولت‌ها در شرايط جنگي، بايد چه رفتارهاي اقتصادي را پي بگيرند؟ برخي از اين رفتارها به باور دكتر مردوخي به شرح زير است :

- "دولت ها در چنین شرایطی ، امر مهم تخصیص منابع را به نظام قیمت ها و نیروهای بازار، واگذار نمی کنند."(2)

 - "اهمیت نسبی تولید و مصرف کالاهای مختلف برای تحقق هدفی یگانه ، یعنی پیروزی در جنگ ، توسط خود دولت تعیین می شود. "(3)

- "به دلیل اولویت مصارف جنگی ، غالباً منابع قابل تخصیص به تولید و مصرف کالاهای مدنی و غیر جنگی، به صورت باقی مانده منابع جامعه ( پس از تامین مصارف جنگی ) ، تعیین می شود. با توجه به نقش دولت در شرایط جنگی ، طبیعی و منطقی نخواهد بود که مسئولیت مدیریت اقتصادی و فرایند انتخاب اولویت ها را به ساز و کار قیمت و بازار واگذار نماید."(4)

- "دولت در شرایط جنگ و محاصره اقتصادی، بنا به ضرورت، وجه مهم دیگر تخصیص منابع یعنی قیمت گذاری را هم بر عهده می گیرد. اقدام و مداخله در امر قیمت گذاری و جلوگیری از افزایش قیمت ها، به طور اجتناب ناپذیری اقدام دولت را در امر کنترل فیزیکی، جیره بندی و سهمیه بندی مصارف ارزی و واردات و تعیین قیمت آن ها، در شرایط جنگی و محاصره اقتصادی ، قابل توجیه می نماید."(5)

حالا فرض كنيم جنگي قرار است اتفاق بيافتد و حتي جنگ نرم يا سردي اتفاق افتاده‌است و دولت درگير در جنگ، به هر دليل از آشكار شدن اين اتفاق جلوگيري مي‌كند. در اين حالت تمام تصميم‌هاي ويژه‌ي اقتصادي و مالي با توجيهاتي حاصل مي‌شود كه بسياري از اقتصاددانان را شگفت‌زده مي‌كند.

شايد اين‌جا لازم است كه توضيح دهم هدفم از اين نوشته يك تحليل اقتصادي نيست و قصد ندارم بگويم كه تمام رفتارهاي اخير اقتصادي مجموعه‌ي دولت از روي حساب و كتاب يا از بي‌خردي بوده است. تنها مي‌خواهم نگاهي سياسي داشته باشم بر رفتارهاي اقتصادي دولت، بر مبناي يك فرض و تخيل.

آن‌چه كه اقتصاددانان، از جمله منتقدان اقتصادي دولت، در مورد آن بحث مي‌كنند در تخصص من نيست اما مي‌شود رفتارهاي اقتصادي دولتي را كه يك سر آن در يك نهاد نظامي است، تحليل سياسي كرد.

انتقادهاي اقتصادي

سال گذشته 56 نفر از منتقدان اقتصادي دولت در نامه‌اي خطاب به آقاي احمدي‌نژاد، از پيامد‌هاي خط مشي اقتصادي دولت ايشان ابراز نگراني كردند. محورهاي اين نامه به صورت فهرست‌وار به شرح زير است:

"فاصله نگران کننده رشد اقتصاد كشور از برنامه چهارم به رغم افزایش درآمدهای نفتی

سیاست انبساطی مالی و افزایش بی رویه بودجه دولت

مغایرت سیاستهای پولی و بانکی دولت با رشد،بهره وری و تورم زا بودن آن

ادامه رکود در بازار سهام

سیاستهای تجاری در جهت اتکاء بیشتر به درآمدهای نفتی و رکود تولید

محدودیت حجم سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی

ضرورت توجه بلند مدت به بازار كار

كم‌توجهی به خصوصی‌سازی و اجرای سیاست‌های کلی اصل44 قانون اساسی

نامساعد شدن فضای کسب و کار

پایداری فقر و نابرابری

سیاست‌های منطقه‌ای و تضعیف نهاد برنامه ریزی در استانها

اهمیت تعامل با جهان خارج

کاهش سرمایه اجتماعی"(6)

منتقدان اقتصادي در بخشي از نامه‌ي انتقادي خود، تبعات ناشي از آن‌چه كه "تصور و شناخت نادرست دولت از نظام بانكی" خوانده بودند را چنين بر مي‌شمرند:

"- مترادف دانستن افزایش حجم اعتبارات و تولید.

ـ باور به تعلق مالکیت سپرده‌های مردم در نظام بانکی به دولت.

ـ نفی رابطه مستقیم قیمت و نقدینگی.

ـ عدم اعتقاد به لزوم برابری منابع و مصارف در نظام بانکی.

ـ ارجح دانستن نامشروط اعتبارات خرد به اعتبارات کلان.

- کاهش نرخ سود رسمی اسمی و حقیقی سپرده‌ها و اعتبارات.

ـ اعمال تفاوت نرخ‌های سود، میان موسسات مالی خصوصی و دولتی

ـ اعلام بخشودگی جزیی و کلی بدهکاران سیستم بانکی

ـ تثبیت نرخ اسمی ارز در کنار تورم دو رقمی اقتصاد کشور.

ـ گسترش فضای نا اطمینانی در مدیریت موسسات مالی و سلامت عملکرد آنها

  اظهارات روزمره و متناقض مقامات مسئول دولتی در باب مسائل پولی.

ـ تضعیف عملی استقلال بانک مرکزی.

ـ نادیده گرفتن هزینه‌های سنگین دشوارتر شدن ارتباطات مالی با دنیای خارج"(7)

با فرض بر اين‌كه اين انتقادها درست باشند، در نگاهي گذرا به اين نكات، مي‌توان برخي از انتقادهاي مطرح شده را چون "محدودیت حجم سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی" و "تعامل با جهان خارج" را تا حدودي تحت تاثير فشارهاي بين‌المللي بر ايران ارزيابي كرد كه البته نوع سياست خارجي دولت نيز در اين زمينه بي‌تاثير نبوده‌است.

اما در مواردي هم مسايلي چون "سیاست انبساطی مالی و افزایش بی رویه بودجه دولت"، "مغایرت سیاستهای پولی و بانکی دولت با رشد"، "بهره وری و تورم زا بودن آن، سیاستهای تجاری در جهت اتکاء بیشتر به درآمدهای نفتی و رکود تولید و كم‌توجهی به خصوصی‌سازی" و اجرای سیاست‌های کلی اصل44 قانون اساسی"  و هم‌چنين انحلال سازمان برنامه و بودجه و انحلال هيئت امناي صندوق ذخيره‌ي ارزي را مي‌توان ناشي از رفتارهاي اقتصادي دولت در جهت بزرگ‌تر شدن هر چه بيش‌تر دولت دانست. نكات ديگر مطرح شده در اين بحث نيز مي‌تواند تبعات اين سياست كلي باشد.

در تخصص من نيست كه بيش‌تر اين بحث را گسترش دهم اما بازمي‌گردم به پيش فرض؛ آيا در شرايط ويژه‌ي جنگي بنا بر آن‌چه كه به نقل از دكتر مردوخي در بالا آمد، چنين سياست‌هايي توجيه پذير نمي‌شود و آيا تنها در چنين حالتي نيست كه دولت مجبور مي‌شود با اتخاذ سياست‌هاي اين‌چنين، تبعات بحران‌هاي اقتصادي ناشي از آن را به جان بخرد؟

سياست‌هاي مالي

بحث كاهش نرخ بهره‌ي بانكي، يكي از بحث‌هاي داغ اين روزها است. داوود دانش‌جعفري، وزير سابق اقتصاد، مي‌گويد: "(در پايان سال 1385) شوراي عالي پول و اعتبار تشكيل جلسه داد. اكثريت اعضاي شورا از جمله من و دكتر شيباني با كاهش نرخ سود بانكي مخالفت بوديم. فضاي غالب جلسه اين بود كه چون تورم سال 1385 بالا رفته، بايد سود بانكي نيز متناسب با آن افزايش يابد. اما چون محدوديت‌هاي سياسي دولت قابل درك بود، لذا شورا به رييس جمهور پيشنهاد كرد در سال 1386 هيچ كاهشي متوجه نرخ سود بانكي نشود. عليرغم اين همكاري شورا، جناب آقاي رييس جمهور اين پيشنهاد را قبول نكردند و تلويحا گفته شد اگر براي بار دوم هم نظر دولت رعايت نشود باز هم نظر شورا تاييد نمي‌شود و لذا وقتي مجددا اين موضوع در شورا بحث شد اكثريت اعضاي جلسه با درك خوب از شرايط زمان به آن راي مثبت دادند و لذا تنش خوابيد! "(8)

اما براي سال 87 تنش نخوابيد و كاهش نرخ بهر‌ه‌ي بانكي به جدل لفظي بين دولت و بانك مركزي تبديل شد و اين امر باعث شد كه بانك‌ها با ابلاغ نشدن نرخ بهره، براي اعطاي تسهيلات بانكي به متقاضيان در بلاتكليفي به‌سر برند. اين بلا تكليفي با ابلاغ نشدن نرخ سود پس از گذشت سه ماه از سال جاري، هزينه‌هاي بسياري را به بخش خصوصي و به ويژه بنگاه‌هاي كوچك وارد كرده است و بازار را به حالت سكون درآورده‌است.

حالا نگاهي بياندازيم به سياست ارايه‌ي تسهيلات بانكي در سال گذشته. بسياري از منتقدين اقتصادي از تبعات آزاد شدن نقدينگي توسط دولت ابراز نگراني كردند و اين سياست را عامل بزرگ تورم در مملكت مي‌دانند. اما دولت چرا بايد بر آزاد سازي نقدينگي پاي فشاري كند؟

در سال گذشته شاهد بوديم كه تسهيلات بانكي فراواني، براي راه‌اندازي بنگاه‌هاي كوچك زودبازده، به متقاضيان ارايه شد. به باور منتقدين، اين طرح تبعات منفي بسياري براي اقتصاد كشور دارد. اما اگر به پيش فرض خودمان بازگرديم، در شرايط ويژه‌ي جنگي، تقويت كثرت توليدكنندگان صنايع، به مهار بحران‌هاي آني كشور در چنين شرايطي كمك مي‌كند. شايد پذيرفتن تبعات تورمي اين آزاد كردن نقدينگي، براي كنترل بحران‌هاي پيش‌بيني نشده در آينده مفيد به نظر رسد.

البته نكته‌ي متناقضي نيز در اين مدعا وجود دارد و آن آزاد سازي نقدينگي در شرايط فرضي فوق‌الذكر است كه دولت بيش از هميشه به انباشت اين نقدينگي احتياج دارد. در توضيح اين مساله بايد گفت كه بالا رفتن بي‌سابقه‌ي بهاي نفت، دست دولت را در آزاد سازي نقدينگي باز گذاشته است. با اين‌حال زماني نيز بايد جلوي آزاد شدن نقدينگي گرفته شود و اين امر زماني است كه مجموعه‌ي دولت، بيش از پيش به شرايط ويژه نزديك ‌مي‌شود. در اين شرايط جلوگيري ضربتي از آزاد سازي نقدينگي مي‌تواند شوك شديدي به اقتصاد كشور وارد كند. اما با پيش فرض من، گريزي از اين‌كار نيست!

آقاي مظاهري، رييس بانك مركزي، در ماه‌هاي پاياني سال 86، براي جلوگيري از "برداشت بانك‌ها از خزانه‌ي بانك مركزي ايران" سياست "سه قفله كردن خزانه" را اعمال مي‌كند. پس از آن به نقل از مظاهري "در جلسه‌اي، رييس جمهور دستور به شش قفله كردن خزانه داد تا از اين پس، بانك‌ها، هيچ امكاني براي برداشت از بانك مركزي را نداشته باشند."(9)

كشمكش‌ها براي ابلاغ نرخ سود 10 درصدي يا 12 درصدي هم سبب شده است كه بانك‌ها نيز در گاوصندوق خود را به روي متقاضيان سه قفله كند.

اگر به اين موارد، دستور رييس جمهور را براي انتقال دارايي‌هاي بانك‌هاي بزرگ ايراني، از بانك‌هاي اروپايي به بانك مركزي ايران(10) را اضافه كنيم، در مي‌يابيم كه بر خلاف سال گذشته، سياست پولي كشور، در راستاي تعجيل در ذخيره‌ي نقدينگي پيش مي‌رود. آيا چنين تعجيلي كه تاوان آن، تحميل ركود كم‌سابقه به بازار است، ناشي از آمادگي براي يك شرايط ويژه است؟

صرفه‌جويي در مصرف انرژي

چندي است كه سياست سهميه‌بندي بنزين، توسط دولت اعمال شده‌است. اين سياست مي‌تواند سياست پيش‌گيرانه‌اي در جهت اعمال تحريم‌هاي سوختي از طرف غرب به ايران تلقي شود. در روزهاي اخير نيز شاهد قطعي برق در شهرهاي بزرگ هستيم كه با نگاه به خشكسالي امسال در كشور منطقي جلوه مي‌كند. اما آيا امسال آن‌قدر كم‌بود نقدينگي داريم كه نمي‌توانيم مانند تابستان هر سال از كشورهاي مجاور برق وارد كنيم؟

محمد احمديان معاون وزير نيرو نيز پيشنهاد جالبي داده‌است: "پيشنهاد وزارت نيرو اين است كه ساعات پاياني كار اصناف به غير از اصنافي كه خدمات ضروري را عرضه مي كنند، محدود به ساعت 20:30 شود كه البته در مناطق گرمسير، اين ساعت متغير خواهد بود."(11)

معاون وزير نيرو خودبه مشكلات اين طرح اذعان دارد و مي‌گويد: "با توجه به اين كه اجراي اين طرح در ايران سابقه ندارد، لذا به طور طبيعي اقداماتي در مورد اجراي آن وجود دارد. به عنوان مثال برخي از اصناف نگران هستند كه با تعطيل شدن آنها و بازماندن اصنافي كه خدمات ضروري را عرضه مي كنند، دچار ضرر و زيان شوند. از آن جايي كه ساعات كاري اصناف كم مي شود، لذا زمان خريد مردم نيز محدود مي شود و اين امر مي تواند تاثيراتي بر مسائلي مانند ترافيك داشته باشد، ولي به دليل محدوديت هاي جدي كه در تابستان امسال براي تامين برق با آن مواجه هستيم، حتي اگر شده به صورت موقت خواهان اجراي اين طرح به واسطه اثر آن در كاهش مصرف برق هستيم."(12)

در شرايطي كه تعطيلي اصناف در چنين ساعتي، ضمن مشكلاتي كه معاون وزير نير به آن اذعان دارد، تداعتي كننده‌ي نوعي برقراي وضعيت خاص در جامعه است، چرا باز هم چنين پيشنهادي مطرح مي‌شود؟

حرف آخر

باز هم تاكيد دارم كه اين فضاي انتزاعي، تنها چيدمان يك‌سري از رفتارهاي دولت بر اساس پيش فرض "شرايط جنگي" است.  معتقد هستم كه اگر مجموعه‌ي حاكميت مي‌توانست به چنين حد از هماهنگي و پيچيدگي می رسید، هيچ‌گاه نمي‌گذاشت شرايط كشور به اين سمت سوق پيدا كند. به هر حال با قرار دادن فاكتور "ايدئولوژي" بالاي سر اين مجموعه، تحليل ناشي از تخيل من نيز مي‌تواند جاي فكر داشته باشد. اگر بپذيريم كه جنگ، تنها با حمله‌ي نظامي تعريف نمي‌شود،  شايد ما همين حالا در وضعيت جنگي قرار داريم و بيان آن، گفتن اسرارِ مگو است.

پي‌نوشت:

1. آثار و پی‌آمدهای اقتصادی جنگ و تحریم، مقاله‌ي دكتر بايزيد مردوخي، ارايه شده در همايش "صلح پايدار، راهي پرفراز و نشيب"، تهران، كانون مدافعان حقوق بشر، 8 خرداد 1387

2و3و4و5. همان

6. نامه‌ي اقتصاددانان به رييس جمهور (معروف به نامه‌ي دوم)، خرداد 1386

7. همان

8. متن سخنراني جلسه ‌توديع داوود دانش جعفري، وزير پيشين اقتصاد، ارديبشت 1387

9. خبرگزاري فارس، شماره: 8702030881

10. روزنامه اعتماد، شماره 1695، 21خرداد ماه 1387

11و12. روزنامه آفتاب يزد، 22 خرداد 1387

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:57  توسط شایا شهوق  | 

ايران و طبل توخالي بنياد‌گرايي

فکر می کنم اتفاق بدي افتاده‌است! چند روز پيش نقد يك منتقد هنري كانادايي را در مورد يكي از نقاشان ايراني خواندم؛ در انتهاي نقد نوشته بود: "اين‌كه كارها از ايران مي‌آيد به نظر پذيرفتني نيست. از منظر غرب، ايران در حال حاضر چهره‌اي سركوب‌گرانه دارد و معرف انقلاب اسلامي آن، در اين‌جا چيزي جز خشونت قرون وسطايي نيست."

فكر مي‌كنم زياد توضيحي لازم نباشد كه منظورم از اتفاق بد چيست. مردم ايران زير يك پوست ديگري به دنيا نشان داده‌ مي‌شوند. متاسفانه حافظه‌ي دنيا هم بسيار ضعيف است. درخشش هنر ايران در پيش و پس از انقلاب در دنيا را نمي‌بينند.

دنيا شيوه‌ي زندگي بخش عمده‌اي از مردم ايران را فراموش كرده‌است؛ پيش از انقلاب را كاري ندارم. تصاويري كه از جامعه ايران پيش از اين چند سال اخير و عجيب! در رسانه‌هاي دنيا منتشر مي‌شد، نشان از سبك زندگي متفاوت مردم ايران در خانه‌ها و حريم‌هاي خصوصي خود بود؛ مي‌گفتند پشت‌بام هر خانه پر از ديش دريافت تصوير از ماهواره است. فلان خبرنگار خارجي به پارتي‌هاي دختر و پسر در تهران مي‌رفت و حتي با آنان مشروب مي‌نوشيد؛ يكي ديگر از اين‌كه مذهب به شدت در خانواده‌هاي ايراني به امري شخصي تبديل شده‌است، ابراز تعجب مي‌كرد. ديگري هم در مورد بي‌حجاب‌هايي كه در خيابان از ترس پليس حجاب به سر مي‌كردند مطلب مي‌نوشت. البته چنين گزارش‌هايي نيز از حيرت رسانه‌هاي غربي بود.

امروز چه شده‌است؟! در رسانه‌هاي غربي تصويري از ايران به نمايش مي‌گذارند، گويي تمام مردم ايران همين‌هايي هستند كه در سفرهاي استاني دنبال آقاي رييس جمهور مي‌دوند. بله! اتفاق بدي افتاده‌است. اين تصوير جديد از ايران است كه سبب مي‌شود هيلاري كلينتون از محو شدن ايران سخن به ميان آورد و به هيچ وجه فكر نكند كه در اين ايران مردماني هم زندگي مي‌كنند... حافظه‌ي او هم اين‌قدر ضعيف شده‌است كه يادش نباشد، همسرش زماني كه رييس جمهور آمريكا بود، چه‌قدر از مردم ايران و فرهنگ‌شان تعريف مي‌كرد.

 

***

يادم مي‌آيد كه بيش‌ترين انتقاداتي كه از بودن ديش‌هاي ماهواره در پشت‌بام خانه‌هاي تهراني‌ها بود، زمان برگزاري كنفرانس سران كشورهاي اسلامي در تهران بود. زشت بود ديگر!! سران كشورها يا هيات همراهشان از بالاي بالگردها ديدند كه تهراني‌ها چه‌قدر ديش ماهواره دارند. حالا ببينيد اين همه اصرار براي اين‌كه مردم با "پوشش اسلامي" در خيابان‌هاي كشور رفت و آمد كنند، چيست؟

امروز اگر نودولتيان كه بيش‌تر بر طبل بنيادگرايي مي‌كوبند، دوست‌دارند ظاهر جامعه، همان‌چيزي باشد كه مي‌خواهند به دنيا نشان دهند، به‌اين دليل است كه با همين حفظ ظاهر است كه مي‌توانند تا حدي نشان دهند كه همه‌ي ايران مثل "ما" زندگي مي‌كنند و اين يكي از نشانه‌هاي داشتن طرفدار زياد است.

تصور كنيد كه فقط يك روز تمام مردم ايران بتوانند در خيابان بدون نقش بازي كردن اجباري، به شيوه‌اي كه در عرف اجتماعي خود تعريف كرده‌اند، زندگي كنند و نوع پوشش و رفتارهايشان در سطح جامعه را خودشان تعيين كنند.

مي‌دانيد چه مي‌شود؟! در آن روز رسانه‌هاي دنيا مخابره مي‌كنند:"پادشاه لخت است."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:32  توسط شایا شهوق  | 

بدون شرح
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:5  توسط شایا شهوق  | 

يك برش از آرايش سياسي ايران، پس از انتخابات مجلس هشتم

 

به نظر مي‌رسد بيشتر مخالفان و منتقدان وضع موجود، اگر بتوان ايشان را اپوزيسيون ناميد، از يك بيماري خاص رنج مي‌برند و اين‌گونه مي‌پندارند كه چون وضع سياسي موجود را قبول ندارند، لزومي در تحليل آن‌چه كه در عرصه‌ي فضاي سياسي حاكميت وجود دارد، نمي‌بينند. نتيجه‌ي اين ديدگاه يعني عدم شناخت سياسي حاكميتي كه به وضع آن انتقاد دارند. از سوي ديگر عدم شناخت گريبان‌گير اصلاح طلباني است كه خود را درون حاكميت مي‌دانند. اين عدم شناخت دوم نتيجه‌ي مرزبندي خودي و غير خودي اجتماعي است؛ يعني سبك زندگي غير خوديانِ جامعه و خواست‌ها و اهداف ايشان براي اصلاح‌طلبان كم‌تر شناخته شده است.

براين باورم كه در حالت كنوني ايران، بايد راهي هرچند گذرا براي فرار از وضعيت نامطلوب كنوني جست كه غير از جنگ يا تحريم‌هاي بلند مدت اقتصادي و شرايط نه‌جنگ و نه‌صلح است. در تحقق اين ايده، آخرين فرصت را براي اصلاح مي‌دانم كه چنين چيزي اگر محقق نشود، بايد راه ديگري را برگزيد.

پس از انجام انتخابات مجلس هشتم، با تمام اماها و اگرهاي موجود، جريان فراگير اصولگراي منتقد دولت با محوريت علي لاريجاني در اين انتخابات اعلام پيروزي كرد. معتقدم كه اين انتخابات آرايش سياسي درون و بيرون حاكميت را دستخوش تغييراتي كرده‌است.

نگاهي به آرايش سياسي، پس از دور اول انتخابات مجلس هشتم، طيفي از بيروني‌ترين نقاط حاكميت(چپ راديكال) تا درون هسته‌ي سخت حاكميت(راست افراطي) به دست‌ مي‌دهد كه شايد بتوان آن‌ها را به صورت سلسله‌وار با پل‌هاي ارتباطي1 مختلف به يكديگر متصل ساخت. اين طيف با مرز بيرون و درون حاكميت، با برش گزينشي نگارنده2، به دو دسته تقسيم مي‌شوند:

بيرون حاكميت: جريان چپ دانشجويي، اپوزيسيون سنتي مانند جبهه‌ملي، نهضت آزادي، نيروهاي ملي‌مذهبي، جريان‌هاي دانشجويي نزديك به دفتر تحكيم وحدت، سازمان دانش‌آموختگان(ادوار)، اخراج‌شدگان از حاكميت چون اصلاح‌طلبان مستقل، سازمان مجاهدين انقلاب و جبهه‌ي مشاركت.

درون حاكميت: جريان‌هايي كه به طور سنتي در طيف چپ حكومت قرار مي‌گيرند(بخشي از ائتلاف انتخاباتي اصلاح طلبان)، حزب اعتماد ملي، فراگير اصولگرا، متحد اصولگرا.

در ماه‌هاي آينده تغيير رفتار برخي از نيروهاي سياسي را در آرايش جديد شاهد خواهيم بود؛ بخشي از جريان درون حاكميت تغيير كرده و به بخشي از جريان بيرون حاكميت افزوده شده است. اين تغيير رفتار عمدتا متوجه دو جريان درگير در اين انتخابات است؛ اصولگراياني كه قرار است نقش منتقد دولت اصولگرا را بازي كنند و اصلاح‌طلباني كه اين‌بار به صورت رسمي از حاكميت اخراج شدند. پرسشي كه مطرح است، در اين تغيير رفتار فرضي، آيا مي‌توانيم شرايط مطلوبي را براي اصلاح حاكميت به نفع دموكراسي و حقوق بشر داشته باشيم، يا خير؟

به باور من براي اين فعل، دو حالت مطلوب و هرچند كمابيش انتزاعي وجود دارد:

يكم؛ آشتي ملي

هنگامي كه فردي مانند لاريجاني از چنين واژه‌اي استفاده كرد، نخستين مطلبي كه به ذهن مي‌رسيد، تنها استفاده واژه‌ي زيبايي از طرف اين شخص است. حالا به انتزاع فرض كنيم كه طيف اصولگراي منتقد دولت با رياست مجلس آقاي لاريجاني اقدام به طرح مساله‌ي آشتي ملي كنند.

همان‌گونه كه مشخص است، "آشتي ملي" ملزوماتي دارد؛ از اين ملزومات مي‌توان به شكستن مرزهاي خودي و غير خودي، بها دادن به مساله‌ي حقوق بشر، آزادي‌هاي سياسي و اجتماعي، آزادي زندانيان سياسي و عقيدتي و پذيرش بخشي از اپوزيسيون در حاكميت اشاره كرد.

بعيد مي‌دانم كه منظور آقاي لاريجاني از بيان لزوم "آشتي ملي"، چنين چيزي باشد و نهايت اراده براي مانور روي اين واژه، تلاش براي آشتي بين خودي‌هاي درون حاكميت و بخشي از اخراج‌شدگان است. در اين حالت شاهد ائتلاف مقطعي اصولگرايان منتقد دولت با اصلاح‌طلبان درون حاكميت هستيم.

دوم؛ ائتلاف بيرون از حاكميت

حالت دومي كه به رفتارهاي سياسي سه طيف اصولگراي منتقد دولت، اصلاح‌طلبان اخراج شده و اپوزيسيون وابسته است؛ در اين حالت طيف درون حاكميت مرز بين خودي و غير خودي را تنگ‌تر مي‌كند، اصلاح‌طلبان اخراج‌شده، بيرون ماندن از حاكميت را مي‌پذيرند و با پذيرش ايشان از سوي بخشي از اپوزيسيون، ايجاد ائتلافي بر محور دموكراسي و حقوق بشر ممكن مي‌شود.

وجود و دوام چنين ائتلافي، تنها در حالتي ممكن است كه اصلاح‌طلبان اخراج‌شده، با پذيرش اين واقعيت كه بيرون حاكميت قرار گرفته‌اند، براي مدتي صندوق راي و كسب كرسي‌هاي قدرت را فراموش كنند و بخشي از اپوزيسيون نيز كه پذيراي اين ائتلاف شده است، اين ائتلاف را به طمع كسب كرسي‌هاي قدرت در كوتاه مدت نپذيرفته باشد. در غير اين شرايط، اين ائتلاف همانند ماجراي تشكيل "جبهه‌ي دموكراسي و حقوق بشر" با اقبال عمومي مواجه نخواهد شد.

اين حالت فرضي، كار جدي را در جامعه طلب مي‌كند تا بشود گفت براي نخستين بار اپوزيسيون نيرومندي با پايگاه اجتماعي قابل توجه، به‌وجود آمده است. لازم به ذكر است كه چنين ائتلافي به شناخت بيش‌تر دو طيف از جامعه و حاكميت كمك مي‌كند.

اين دو حالت كمابيش انتزاعي، تنها حالات موجودي است كه مي‌توانم به‌عنوان آخرين فرصت براي اصلاح، تصور كنم. در غير تحقق اين دو صورت، حالت محتمل‌تر اين است كه رفتارهاي سياسي هم‌چنان به اين صورت دنبال شود؛ در بين هسته‌ي سخت حاكميت نرمش جدي به سمت اصلاح مشاهده نشود، اصلاح طلبان اخراج شده، در روياي فتح دوباره‌ي سنگر به سنگر، حاضر  شوند تمام شرايط را براي صدور اجازه‌ي حضور دوباره در حاكميت پذيرا باشند و به تبع آن اپوزيسيون نيز به همان رفتار دوري گزيدن از تمام خودي‌هاي فعلي و سابق ادامه دهد. در اين حالت آخرين فرصت براي اصلاح نيز سوخته‌است و راه ديگري بايد رفت.

 

پي نوشت:

۱.براي كوتاه كردن سخن، بحث پل‌هاي ارتباطي بين جريان‌هاي مختلف را به عنوان يك عامل در اين تحليل حذف كرده‌ام. اين توضيح را لازم ديدم در اين‌جا اضافه كنم كه وقتي از واژه‌ي اصلاح‌طلبان اخراج‌شده استفاده مي‌كنم، با در نظر گرفتن پل‌هاي ارتباطي متعددي كه ايشان در حال حاضر با درون حاكميت دارند، مي‌توان متصور شد كه باور "اخراج" از حاكميت توسط اصلاح‌طلبان تا چه حد دشوار است.

۲.در بخش مربوط به بيرون حاكميت طيف هاي خارج از ايران و برخي از جريان‌هاي بيش‌تر اجتماعي و كم‌تر سياسي را حذف كردم و در بخش درون حاكميت از جريان‌هايي چون كارگزاران سازندگي، روحانيت و روحانيون مبارز و جمعيت موتلفه‌ي اسلامي كه در اين انتخابات كم‌تر حضورمستقيم داشتند، نام نبردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 5:57  توسط شایا شهوق  | 

اين روزها كم‌تر چيزي خوشحالم مي‌كند. اوضاع حقوق بشر در ايران از مرز بحران گذشته است. به تازگي باب شده كه در بازداشت‌ گاه ها خودكشي مي شوند. خاطرم هست زماني كه اراذل و اوباش بودم؛ همان موقع كه به خاطر در خيابان قدم زدن و پوشيدن شلوار جين، مي شد يك پسر 14-15 ساله را روانه‌ي بازداشگاه كرد، خودكشي كردن در بازداشتگاه خيلي سخت بود. كمربند و بندهاي كفش را بايد تحويل مي‌دادي. لااقل يك دزد يا قاتل بامزه هم كنار دستت بود كه با چرندياتش سرگرمت كند.

حالا كه پس از اعلام "خودكشي" زهرا بني يعقوب در بازداشتگاه همدان، اتفاق خاصي نمي‌افتد؛ مي‌توانيم عادت كنيم كه خبر بشنويم ابراهيم لطف الهي در زندان سنندج هم "خودكشي" شد. هنوز دانشجويان دربند زيادند و حوصله‌ام نمي‌آيد كه بشمارم! عادت كردم و عادت كرديم! كوي دانشگاه تهران هم شلوغ شد. چند دانشجو زخمي شدند. وقتي خبرش خواندم زيرلب گفتم:"بازم شلوغ شد. خوب كه چي؟!!"، رد صلاحيت‌هاي گسترده‌ي نامزدهاي انتخابات مجلس بر بحراني‌تر شدن وضعيت حقوق بشر در ايران مهر تاييد گذاشته است. (سوء تفاهم نشود، فقط منظورم حقوق بشر است و بس!) اين آخري كه قابل پيش بيني بود. اگر اين‌ طور نبود غير عادي بود!

مي گفتم كه عادت كردم! اين‌قدر عادت كردم كه حوصله‌ي نوشتن در هيچ جايي را ندارم. حوصله‌ي تحمل درد توقيف يك نشريه‌ي ديگر و بيكار شدن دوباره را ندارم؛ پس بي‌كار مي‌مانم! اين قدر عادت كردم كه هيچ چيز خوشحالم نمي‌كند، چه برسد به ناراحت! اين‌قدر عادت كرده‌ام كه خوابم نمي‌برد، بدون اين‌كه فكر و خيالي دركار باشد.

اين‌قدر عادت كردم كه حالم از خودم به هم مي‌خورد.

***

نسل ما بغض دارد. فرقي نمي‌كند كه موقع پيروزي انقلاب كودك چند ساله‌اي بودي يا اين‌كه در سال‌هاي نخستين انقلاب به دنيا آمده باشي. مساله اين است كه بلوغت را تحقير شده و غريزه‌ات را تعزير شده باشي.  تمام آن‌چه كه كودكي ما را ساخته بود بمباران بود و دختري به نام نل، بمباران بود و هاچ زنبور عسل، بمباران بود و اوشين و بمباران بود و قلك‌هايي هايي به شكل نارنجك جنگي كه در مدرسه به ما داده بودند. بيش ازين، هميشه تحقير بود.

نسلي كه انقلاب كرده بود نمي‌فهميد بر كودكي و نوبالغي ما چه مي‌گذشت و هنوزهم نفهميده كه چه گذشت. اما اين بغض در دل همه‌ي ما مانده است. هميشه فكر مي‌كنم كه نسل پيشين، از ما جوان ترند.

گفتم كه اين روزها كم‌تر چيزي خوشحالم مي‌كند ولي وقتي كسي در جايي از بغض هاي تو بگويد، ماجرا فرق مي‌كند. يادم مي‌آيد نخستين شماره‌هاي روزنامه‌ي جامعه و "ستون پنجم" ابراهيم نبوي بود كه سبب شد بفهميم كه چيزي در ايران تغيير كرده است؛ يك نفر در ستون طنز يك روزنامه از چيزهايي مي‌گفت كه براي ما بغض شده بود. يا دكلمه‌ي محسن نامجو از آن روزهاي خاكستري كودكي ما در ده‌ي شصت كه نمي‌گذارد بغضم در گلو گير كند. شايد بپرسيد كه اين موضوع چه ارتباطي به خوشحال شدنم دارد؟!

چند وقت پيش فيلم "پرسپوليس" اثر مرجان ساتراپي را ديدم و باز هم آن بغض هميشگي با گلويم بازي كرد. در ايران اين فيلم به پيشوند "ضد ايراني" مفتخر شده است و در جاهاي ديگر دنيا در حال جايزه گرفتن است. من هيچ وقت با فيلم‌هايي كه از ايران مي‌رفت و با بزرگ‌نمايي سياهي‌هاي جامعه، در جشنواره‌هاي مختلف خارجي جايزه مي‌گرفت، ارتباط برقرار نكردم. فكر مي‌كنم كه ماجرا در مورد پرسپوليس چنين نيست. اين انيميشن به نظر من خيلي رئال‌ تر از اين است كه بخواهم بزرگ‌نمايي در آن بيابم.

قصه‌ي آن زنداني سياسي كه در دو رژيم زنداني شد، توليد و مصرف مشروبات الكلي در خانه‌ها، ايست و بازرسي، مهماني‌هاي زير زميني، تحقير در مدرسه وحتي مدل نقاشي در دانشگاه كه به نظر خيلي خنده‌دار است، همه خيلي واقعي هستند و بزرگنمايي خاصي ندارد.

همه‌ي اين ماجراها در كودكي و نوجواني ما بغض شده‌است اما بغض من در مرگ "نيما" تركيد كه همان روايت مرگ "علي" در شهرك غرب تهران بود؛ ماجراي علي كه در مراسم مهماني خداحافظي‌اش(گودباي پارتي) پس از فرار از دست ماموران از بالكن ساختمان به پايين پرت شد و مُرد.

اين‌ها همه واقعي است. فكر مي‌كنم كساني كه به اين فيلم لقب "ضد ايراني" داده‌اند، خود از بازيگران اين انيميشن هستندو مسبب اين هستند كه مرجان ساتراپي، پرسپولیس را بسازد؛ فيلمي از بغض فروخفته‌ي خودش.

حالا به خاطر مرجان خوشحالم كه صداي تركيدن بغضش در تمام دنيا پيچيده است؛ از اين‌كه در اولين فيلمش جايزه‌ي داوران "كن" را برد و از این که براي جوايز متعدد نامزد می سود و از همه بيش‌تر براي نامزدي بهترين انيمشن در "اسكار" 2008.

خانم ساتراپي! مرسي!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 15:9  توسط شایا شهوق  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 14:31  توسط شایا شهوق  | 

هم زمانی سکوتم با "سکوت" آقای زیدآبادی اتفاقی بود؛ و نیز آن چه که دلایل شخصی من در وقت نگذاشتن برای نوشتن بود، شباهتی به "دلایل شخصی" دیگران ندارد. این هم برای عزیزانی که می پرسند کجا رفتم و چرا نمی نویسم و حتی تهدید محبت آمیز به این که اگر ننویسی...

اما ماجرای جالبی است دعوت به "سکوت" زیدآبادی و واکنش گنجی و دعوت به "کنش" از سوی او. فکر می کنم که خیلی جای صحبت دارد. بیایید فکر کنیم که چه گونه می شود سکوت کرد؟!

پیش از این، می خواستم یادی کرده باشم از استاد عزیز "سهراب رزاقی" که چندسال پیش و تنها چند جلسه، افتخار شاگردی او را در مبحث "جامعه شناسی سیاسی" داشتم. بعضی وقت ها، شاید چند دقیقه یادگیری دربرابر سال ها درس خواندن در آکادمی ، خودنمایی می کند. خبر رسید که آقای رزاقی، مدیر موسسه ی "کنشگران داوطلب"،  بازداشت شده است. نمی دانم چه بگویم!؟

و چه گونه می شود درباره ی "زهرا"ی دیگری که در بازداشتگاهی در همدان خودکشی(بخوانید امر به معروف) شده است، ننوشت؟!

بخشی از متن این خبر از صدای آلمان: "در پایان  مهرماه امسال، خانم دانشجوی ۲۷سال که دانشجوی دانشگاه پزشکی همدان بودند، توسط ضابطین امر به معروف و نهی از منکر دستگیر می‌شوند و ۴۸ ساعت این خانم در بازداشتگاه می‌ماند و با یک مرگ مشکوکی که حالا گفته می‌شود خودکشی بوده، از دنیا می‌رود.

به گفته ی معاون تحقیقات و اموزش دادگستری همدان زهرا "حین اتکاب به جرمی مشهود" دستگیر می‌شود. منظور از "جرم مشهود" این است که زهرا با یک پسر در یکی از پارک های همدان بوده است. پیامد این "جرم" آن می‌شود که جسد او را ۴۸ ساعت بعد به خانواده اش تحویل می‌دهند. "

بیش تر، از این مثنویِ هفتاد من نمی نویسم که همه می دانیم. و من نمی دانم که آیا باید سکوت کنیم؟! بر این باورم که مسایل حاد بسیاری در زمینه ی حقوق بشر وجود دارد که نادیده انگاشتن و سکوت کردن در برابر آن ها دور از انسانیت است.

اما نگاهی از سوی دیگر؛

دفاع از سیاست سکوت یا سکوت سیاسی در سه مثال

یکم؛ قدرت رسانه

هر کجا را که رسانه ها کانون توجه خود قرار می دهند و به آن می پردازند، ماجرا شکل دیگری به خود می گیرد. به یاد آوریم که رسانه های غربی از آمریکا در جنگ ویتنام یک بازنده ساختند و مقایسه کنیم عراقی را که هنگام حمله ی آمریکا به خاک خود، در بایکوت خبری توسط نظامیان آمریکایی به سر می برد با عراقی که پس از فتح بغداد، از حضور رسانه ها لبریز شد. پس از این فکر کنیم که از طالبان و القاعده بدون پوشش رسانه ای چه می ماند؟! آیا سیاست مدارانی را دیده اید که با مواضع جنجالی خود، کاری می کنند که بسیاری از اصحاب رسانه، علیه ایشان موضع بگیرند؟! ایشان ممکن است که از موضعِ "علیهِ" همین منتقدین، قدرت بگیرند و چنین بنمایانند که چون کار بزرگ و درستی می کنند، این رسانه های فلان فلان شده ی مزدور، با ایشان مخالفت می کنند.  

دوم؛ دیپلماسی مستضعفین

فرض کنیم و فقط فرض کنیم، در شرایطی قرار داریم که کشور ما منزوی شده است و ما از نظر قدرت سیاسی در دنیا ضعیف شده ایم و در چنین شرایطی بخواهیم که با تمام کشورها، بر سر چالش هایی که مربوط به منافع ملی مان در چندین نسل آینده است، مذاکره کنیم و قرارداد ببندیم. (به بیراهه نروید! منظورم قراردادهای ننگین ترکمان چای و گلستان است.) آیا در چنین شرایطی، فعال کردن دیپلماسی و مذاکره از موضع ضعف درست است؟!

سوم؛ شکار

کسانی که تجربه ی معامله در بورس و بازار سرمایه را دارند، می دانند در زمانی که به هیچ عنوان جهت حرکت بازار معلوم نیست، معامله کردن قماری عاشقانه است. معامله گر عاقل، کسی است که حرکت بازار را در این شرایط فقط دنبال کند و منتظر شود تا رفتار بازار شفاف تر شود؛ مانند شکارچی های طبیعت که بی حرکت شکار خود را دنبال می کنند تا در بهترین شرایط به او حمله کنند.

قکر می کنم باید روشن کنم که سه دلیل موجه دارم که سکوت سیاسی پیشه کنم:

یکم : رونق دادن به فضای سیاسی موجود را حتی با مخالف نوشتن، نمی پسندم؛ 

دوم: احساس می کنم مخالفین و منتقدین در موضع ضعف قرار دارند و هر گونه چالشی با حاکمیت در این موضع، فقط پرداخت هزینه است، بدون کسب منفعتی؛

سوم: فضای سیاسی ایران به صورتی گنگ است که فکر می کنم هیچ کس، حتی حاکمان، نمی توانند پیش بینی کنند به کدام سو می رویم و روند بازی هم از دست ما خارج است؛

باز هم تاکید دارم که سکوت سیاسی، نباید ما را به سمت سکوت در مقابل نقض حقوق بشر سوق بدهد.

***

در تهران بوی باروت می آید. گاهی به سکوت فکر می کنم و گاهی به زهرا، پلی تکنیکی ها، عماد باقی، سهراب رزاقی، روزنامه نگاران کرد، کافه ثالث، امر به معروف، خودکشی، سگ کُشی... سگ کُشی... سگ کُشی...

می دانم! دیگر اسامی جا مانده اند! حافظه ام یاری نمی کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 1:57  توسط شایا شهوق  | 

زیرزمین(با سکون بر روی "ر")! کلمه ای که در محاوره ی جامعه ی سنتی ایران به معنی مکانی برای برقراری رابطه ی جنسی غیر متعارف یا غیر مشروع شناخته می شد(مثل باغ، در طبقات فرادست!)؛ اما امروز؛ زیرزمین، برای سیاسی ها، تداعی کننده و هم ارز مقاومت "پارتیزانی" است.

اما زیر زمین در هنر چیست؟ امروز اگر هنری کوفته شده از مجرای "رسمی"ها، بخواهد "مقاومت" کند،  باید زیرزمینی شود، تا بتواند زیباییِ شهوت بر انگیزش را عرضه کند و به حقیقت هنری که بی سر و صدا و تبلیغات مخاطب پیدا می کند، ناب ترین هنر است.

هرچه که زیرزمینی است، ذاتن در زیرِ زمین حیات نیافته است.

بار نخست در طبقه ی بالای(!) یک زیرزمین دیدمش. رفته بودم گفت و گویی داشته باشم از شرایط سانسوری که بر موسیقی تحمیل می شد و بچه هایی که تلاش می کنند خودشان کاری بکنند. کسی بود که از همه پخته تر به نظر می آمد در صحبت. فکر می کردم که قرار نیست آن صداهای ضبط شده را چاپ کنم و چاپ نکردم تا فایلش گم شد. سه تارش را نواخت و "شقایق نورماندی" خواند برایمان و ضبطش کردم. به دوستم گفتم:"این کار فوق العاده است.عجیب است!" دوستم گفت:"شنیده ای جبر جغرافیایی را؟! آن چه که جز من و تو و چند نفری، کسی نشنیده بود؛ او همان است."

در فکر سانسور بودم؛ این خلاقیت، این صدا، اگر دفن می شد و کسی جز من و بر و بچه ها کسی نشنیده بود! وااای!!! این فکر دلهره به جان من می انداخت. از کودکی آثار زیبای دفن شده زیاد دیده و شنیده بودم... لمس کرده بودم. نباید دفن می شد! آن روزها می خواستم در این باره چیزی بنویسم و ننوشتم. هنوز "محسن نامجو" را کم تر می شناختند. یک بار با او "گذر" کردم و گریستم؛ شاید به خاطر خود خواهیِ خودم.

آدم تشنه به دنبال آب است؛ در مدت کوتاهی سراب ها به حاشیه رفتند. وقتی گفتند که دوره ی غول ها در هنر به سر رسیده است، غولی ظهور کرد که من غرور دارم که دوست من است. محسن نامجو دست به دست شد؛ صدایش! ترانه هایش! محسن هم در تناقض این بود که از شنیده شدنِ آثارش لذت ببرد یا از دزدیده شدن آن ها عصبانی باشد. هیچ نقد پوزیتیویستی نمی تواند توجیه کند چرا در بیش ترِ خانه ها، صدای محسن شنیده می شود.

اگر از حاشیه ها بگذریم، پس از مدت ها نتوانستند محسن را نادیده بگیرند و به او مجوز ارایه ی اثر ندهند. آلبوم "ترنج" او به بازار آمد. محسن نامجو خیلی پیش از این مجوز، ماندگاری خود را در تاریخ موسیقی ایران ثبت کرد. او ثابت کرد که زیبایی، دستور پذیر نیست.

آلبوم "ترنج" اثر محسن نامجو، هم اکنون در بازار موسیقی ایران عرضه شده است. تفاوت این اثر با آن چه که به صورت زیر زمینی دست به دست شده است، در تنظیم حرفه ای و کیفیت بالای این اثر است.

فکر می کنم حداقل ادای دِینِ تمام کسانی که در این ماه ها با بدون اجازه از مولف، با موسیقی "محسن نامجو"  گذران احوال کردند این است که این اثر را "بخرند".
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 18:18  توسط شایا شهوق  | 

سگ در بازداشتگاه سگیهر چه قدر گفتم که این بگیر و ببند ها چیزی بیش تر از آن چه که فکر می کنید است، گوش شنوایی نبود. از مانتو ها و حجاب برای زن و مرد، به اعدام فله ای به نام  "اراذل و اوباش" و از این اعدام ها به دستگیری و صدور حکم زندان و اعدام برای روزنامه نگاران رسید.

در مقابل، برای این خبر هیچ کس واکنش نشان نداد که کسی در جایی اعلام کرد که مرحله ی چهارم  طرح امنیت اجتماعی، برخورد با اصحاب رسانه ها و روزنامه نگاران است. شاید قرار هم نبود که جدی گرفته شود.

"بابا حقوق بشر کدومه؟! اینا به حیوون هم رحم نمی کنن"

دوباره مجبورم فلاش بک بزنم به زمانی که به من هم اراذل و اوباش می گفتند. یکی از شب نشینی های ما در کلانتری بود که پسر جوانی را به همراه یک سگ پودل به کلانتری آوردند؛

دستور: متهم به همراه سگ مربوطه، روانه ی بازداشتگاه شود.

این دستور با خنده ی تمام حضار همراه بود و اجرا نشد اما امروز خبر می رسد که برای ارتقای امنیت اجتماعی، افرادی را که به همراه سگ در خیابان مشاهده شوند، متوقف کرده ، سگ را روانه ی بازداشتگاه کرده و صاحبش را آزاد می کنند.

کسانی که حیوان خانگی داشته اند، حتمن می توانند به خوبی تصور کنند که برای آن سگ و خانواده ای که با آن زندگی می کند، چه شرایطی پیش می آید؟! 

فعلن وضعیت سگ های نگهداری شده در بازداشتگاه بسیار نامناسب است.

بخشی از گزارش رادیو فردا را در این باره می آورم تا بدانید عمق فاجعه در چه حد است:

"دکتر آل داود که خود از بازداشتگاه سگ های خانگی در تهران بازديد کرده،از جزئياتی پرده بر می دارد که برای بسياری از مدافعان حقوق حيوانات، «تراژدی بازداشت سگ ها» را عميق تر نيز می کند: «آنها در شرايط نامناسبی نگهداری می شوند و متاسفانه بسياری از آنها که همگی از سگ های خانگی يا به اصطلاح آپارتمانی هستند، به سختی به بيماری های قارچی مبتلا شده اند.»

به گفته کارشناسان، عمده سگ های محبوبی که جثه هايی کوچک دارند و در خانه نگهداری می شوند، (Toy Dog) در گروه سگ های حساسی طبقه بندی می شوند که رابطه شان با صاحبانشان، به وابستگی عميقی می انجامد که گاه می تواند در صورت گسستن اين ارتباط، به مرگ آنها منجر شود.

رييس انجمن حمايت از حيوانات تاييد می کند که سگ های بازداشت شده در شرايط روحی مناسبی نيستند و با «خطر مرگ» دست و پنجه نرم می کنند."

به هر حال این یک شوخی نیست!

هر دم ازین باغ بری می رسد...

حالا عجله کنید! شوخی نمی کنم؛ یک طومار در دفاع از حقوق سگی این حیوانات بنویسیم و امضا کنیم، شاید در مورد حیوانات افاقه کند.

* عکس متعلق به سگی است که در شرایط نامناسب و بدون تفهیم اتهام در بازداشتگاه سگی، زندانی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 3:45  توسط شایا شهوق  | 

و تمام جهان را یک زبان و یک لغت بود ، و واقع شد که چون از مشرق کوچ می کردند ، همواره ای در زمین شینار یافتند ودر آنجا سکنی گزیدند. و به یک دیگر گفتند ، بیایید خشت ها بسازیم و آن ها را خوب بپزیم .و ایشان را آجر بجای سنگ بود و قیر بجای گچ .و گفتند بیائید شهری برای خود بنا نهیم ، و برجی را که سرش به آسمان برسد ، تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم.مبادا بر روی زمین پراکنده شویم  .و خداوند نزول نمود تا شهر و برجی را که بنی آدم بنا میکردند ، ملاحظه نماید.و خداوند گفت که همانا قوم یکیست و جمیع ایشان را یک زبان. و این کار را شروع کرده اند. و الآن هیچ کاری  که قصد آن بکنند از ایشان ممتنع نخواهد شد.اکنون نازل شویم و زبان ایشان را مشوش سازیم تا سخن یک دیگر را نفهمند. پس خداوند ایشان را از انجا بر روی  تمام زمین پراکنده ساخت و از بنای شهر باز ماندند.از آن سبب آنجا را بابل نامیدند،زیرا خداوند  لغت تمامی اهل جهان را مشوش ساخت.و خداوند ایشان را از آنجا برروی تمام زمین پراکنده نمود.

 

کتاب مقدس.سفر پیدایش.باب یازدهم.1-10

 

زمانی که در حال مطالعه بر روی تصویر "برج بابل" بودم، به جملات فوق در کتاب مقدس برخورد کردم. (شروع خوبی شد برای این که بعضی ها برچسب بزنند!!) به هر حال دیدم که این تصویر اسطوره ای، حکایت امروز و تاریخ ما است. امروز  شاه-خدایان ما نیز از آن چه که می کنیم بیم ناکند و اگر قرار باشد که یک صدا،  چیز دیگری غیر از آن چه شاه-خدا می گوید بسازیم و جور دیگری، غیر از آن چه او می پسندد زندگی کنیم، زبان های ما را مشوش کرده و در تمام زمین پراکنده می سازد.

چندماه پیش، در حال یک گفت و گوی صمیمانه ی جدلی(!) با یکی از دوستان بودم و مدام می گفتم "ما" می توانیم.. "ما" باید... "ما".. که یک دفعه آن دوست، نطق آتشین مرا قطع کرد و گفت این "ما" که می گویی وجود دارد آیا؟ آن قدر این حرف، مرا به فکر واداشت که ادامه ندادم.

فکر کردم "ما"یی وجود دارد. "ما"یی که به یک زبان صحبت می کند و "ما"یی که در مواقع مختلف پای حمایت ها و اعتراض ها را صحه می گذارد. اما این "ما" به قول عزیزی، از مرحله ی "همه با هم" خارج شده و هر کس به دنبال خط مشی خود است. چه آن نیز که هنوز نطفه نبسته بود، هیچ وقت نمی توانست "همه باهم" باشد. قرارم بر این نیست که به "تکثر" بار ارزشی منفی بدهم اما تکثرمان به "تشویش" رسیده است. آن چنان که "تکثر" در دموکراسی های غرب نیز به "تشویش" نزدیک شده است و در آن جا نیز شاه-خدایانی هستند که به این تشویش، در بار مثبتِ تکثر دامن می زنند.

ما که امروز همه از یک درد واحد، رنج داریم، چرا آن قدر زبان هایمان مشوش شده است؟! آیا این که فرد یا جریانی با فرد یا جریان دیگر اختلاف عقیده دارد، می تواند سبب شود که ما فراموش کنیم که در حال حاضر درد مشترک داریم؟ و آیا با شناخت درست این اختلاف ها نمی شود در مواقعی که درد مشترک داریم "ما" باشیم؟

امروز آن چه که ذهنم را آزار می دهد، افراطیون در محور مخالفان وضع موجود است. البته نه از بابت این که در قایل بودن به تغییر وضع موجود، افراط می کنند بلکه از این سبب که آن قدر در تلاش اثبات خود و عقیده شان افراط می کنند که فراموش کردند زمانی می خواستند به تغییر وضع موجود فکر کنند. بعضی ها هم آن قدر به تغییر دنیا فکر می کنند که یادشان رفته است، خانه ی خود را جارو کنند.

چند روزی است که به تنهایی تاریخی "خلیل ملکی" فکر می کنم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 17:22  توسط شایا شهوق  |