قبلتر از ديدن نمايشگاه نقاشي دلارا، ديگر دست و دلم به نقاشي نميرفت. نه به خاطر دلارا؛ شايد چيزي در نقاشي كردن نمي ديدم. چيزي كه دنبالش بودم اين بود كه يك اثر بايد با احساسات مخاطب بازي كند. كاري كه آثار دلارا با منِ مخاطب كرد. آن بعدازظهر كسي را نديدم كه از نمايشگاه دلارا بيرون آمده باشد و بغض گلويش را فشار نداده باشد.
فكر مي كردم بايد افكار عمومي را جلب كرد. هر جا كه توانستم از وضعيت دلارا گفتم. در "شنگرف" براي او نوشتم. خيليها براي او نوشتند و كارهاي زيادي انجام شد. اما "ما" نتوانستيم. افكار عمومي هم به نوعي بسيج شده بود و نتوانست. "ما" هنوز خيلي ضعيفيم. نتوانستيم جلوي يك اعدام را بگيريم.
فكر ميكردم اگر افكار عمومي بسيج شود، ميتوانيم. ولي نتوانستيم. دلارا رفت و "ما" از ناتواني خود براي نجات جان يك انسان شرمساريم. اگر باز هم نتوانيم، تراژدي دلارا در زمان و مكان ديگر تكرار ميشود.
مدتها تصوير نقاشي دلارا نخستين تصويري بود كه مخاطب "شنگرف" ميديد. ديگر نميخواهم به "شنگرف" بازگردم؛ مرا به ياد كمكاريها و ناتوانيهايمان مياندازد. فكر ديگري بايد كرد و راه ديگري بايد رفت.
ديگر در اينجا نمينويسم.
خداحافظ "شنگرف"
خداحافظ دلارا...نقاش خوب
فكر ميكنم نكته قابل تامل در رفع فيلتر محدود و كمابيش تناوبي "يوتيوب"، "فيس بوك" و در حال حاضر "بالاترين" وجه اشتراك اين وبسايتها است؛ يعني پايهي وب2 و فراگيري استفاده از آنها توسط كاربران ايراني.
اگر من به جاي سياستگزاران امنيتي فيلترينگ در ايران فكر ميكردم، به طور منطقي دستور رفع فيلتر سايتهاي وب2 را كه مخاطبان ايراني فراواني دارد، صادر ميكردم. چرا كه فراگيري استفاده از سايتهاي وب2 و البته فيلترشده، در درجه اول به ترويج استفاده از فيلترشكنهاي گوناگون كمك كرده و در درجه دوم استفاده از فيلترشكن و درنتيجه رمزگذاري اطلاعات توسط فيلترشكن، امكان اشراف سيستم نظارتي امنيتي بر محتواي توليد شده در اينترنت از داخل ايران را بسيار محدود ميكند. در نتيجه محدوديت دسترسي به اطلاعات را بايد براي اشراف بر توليد محتوا قرباني شود.
بر اين مبنا ظاهرن وب2 در حال سوراخ كردن سد فيلترينگ است.
پس از دوم خرداد، آمدند و گفتند: "هيچ چيزي تغيير نكرده". نزديك بود بپذيريم چيزي تغيير نكرده كه روزنامه "جامعه" آمد. "جامعه" يك اتفاق عجيب بود. از آن پس روزنامه نهاد مرجع بود و روزنامهنگار مبدل شد به قهرماني شريف كه هر كس او را به ديدهي تحسين مينگريست. ما هم تشنه شده بوديم؛ تشنهي روزنامهخواندن و ميخواستيم با روزنامه خريدن و روزنامهخواندن وسط خيابان به همه نشان بدهيم كه چيزي تغيير كرده است. ما هم در حال تغيير بوديم. به جاي اينكه سر كوچه بايستيم و تمام انرژي جواني و نوجوانيمان به نگاه كردن بيهدف به رهگذران تلف شود، "ستون پنجم" نبوي را در خيابان دستهجمعي ميخوانديم. بلند بلند ميخنديديم و نگاهمان به واكنش آدمهايي بود كه رفتار غيرعادي ما را ميديدند و ما هم آنها را تا دكه روزنامهفروشي با نگاه دزدكي خود بدرقه ميكرديم.
توقيف "جامعه" و پس از آن "توس" شوك عجيبي به وارد كرد؛ ما معتاد شده بوديم. معتاد كسب آگاهي. اغراق نميكنم اگر بگويم تا چند روز مثل سرگردانها جلوي دكه ميرفتيم و چيزي نمييافتيم...
درهمان روزها اتفاق ديگري نيز در جريان بود. اينترنت، طفل نوپايي كه در ايران در حال چهاردست و پا راهرفتن بود. هيچكس نميدانست كه "عصر انفجار اطلاعات" چه انفجاري را در ايران رقم ميزند. چند سالي طول نكشيد تا دشمنان آزادي اطلاعات، دانستند كه چه اتفاقي افتاده است. نسل جوان ايران، خودش توليد محتوا ميكرد. وبلاگنويسي در ايران آنچنان به سرعت رشد كرد كه زبان فارسي در ردههاي نخست زبانهاي وبلاگ نويسي دنيا قرار گرفت.
فيلترينگ شروع شد؛ ولي ديگر اين نسل معتاد شدهاست. از هر سوراخي براي دور زدن فيلتر گذشتيم و ميگذريم. اينبار نه فقط براي دسترسي به اطلاعات؛ هركدام از ما توليد محتوا ميكند.
يكي دو سالي است كه وب2 آمده و اينبار ما همزمان با دنيا در شبكههاي اجتماعي مجازي فعاليت ميكنيم و مطالب خود را به اشتراك ميگذاريم. ما "بالاترين" را داريم. ميخوانيم؛ توليد محتوا ميكنيم و مطالب خود را براي هم به اشتراك ميگذاريم. حالا ديگر كسي نميتواند به شعور ما توهين كند و سانسور كند، امروز خودمان تشخيص ميدهيم كه چه چيزي بخوانيم و چه چيزي نقل كنيم.
وقتي كه بالاترين را هك كردند، ياد آنروزهاي سرگرداني پس توقيف "جامعه" و "توس" افتادم. اين بار نه جلوي دكه روزنامهفروشي كه جلوي صفحهي مرورگر. هر موقع كه رويخط آمدم بياختيار نشاني بالاترين را تايپ كردم و...
با تلاش بيوقفهي مديران بالاترين در اين روزهاي سخت، بالاترين برگشت؛ تولدي دوباره. ميدانيم كه چهقدر تاثير گذار است. براي حمايت از بالاترين بايد همهي شهروندان بالاترين، جديتر توليد محتوا كنند، لينك بگذارند، و رأي بدهند. اين روزها بيشتر از هميشه بايد از بالاترين احوالپرسي كنيم.
نخست: دكتر سعيد رضوي فقيه. دوست عزيز غير همفكر من. ( وبلاگي مينويسم) اين نامرديه! واقعن نامرديه. سعيد و خانوادهاش...
دوم: مجيد توكلي. كم ديدمش. اما دوباره نبايد... نامرديه! واقعن نامرديه.
سوم، چهارم، پنجم و ...
و همهي زندانيان شريف اوين... آرزوي آزادي تان را دارم
پس از نوشتن پست: خبر رسيده است كه دانشجويان زنداني دست به اعتصاب غذا زدهاند؛ حسین ترکاشوند، اسماعیل سلمانپور، مجید توکلی و کوروش دانشیار به همراه سه نفر ديگر. وضع جسمي بچهها نگرانكننده گزارش شده است و ميگويند محيد توكلي اعتصاب غذاي خشك كرده و از خوردن آب نيز امتنا ميكند.
حدس من درست بود و آقاي خاتمي پيش از 22 بمهن به صورت رسمي اعلام كرد كه در انتخابات رياست جمهوري آينده نامزد رياست جمهوري است. البته آوردن نام آقاي خاتمي، به اين معني نيست كه من امروز تصميم گرفتهام كه به او يا كس ديگري راي بدهم اما بدون تعارف بايد بگويم تمام تحليلهاي انتخاباتي تحت تاثير فضاي غبار آلود آمدن يا نيامدن خاتمي قرار گرفته بود. نكتهي ويژهاي كه احتمالن در اين شرايط به وجود ميآيد اين است كه فضاي انتخابات دو قطبي ميشود و اين فضا فرصتي را فراهم ميآورد تا فعالان سياسي و اجتماعي به طرح مطالبات جامعه بپردازند و اين مطالبات را به صورت جدي وارد عرصه قدرت كنند.
معتقدم كه خوراندن مطالبات مردم بر اساس آزادي، حقوق بشر، منافع ملي و رفاه اقتصادي به عرصه قدرت كار كوچكي نيست. غير از اين نيز در كوتاه مدت، شرايطي براي تغييرات ساختاري از پايين متصور نيستم. معتقدم اين كه امروز بخواهيم قهر كنيم و در خانهي خود در انتظار يك ناجي باشيم كه ما را از وضعيت دشوار كنوني نجات دهد، كار بيهودهاي است. موضع انتخاباتي من در حال حاضر، مطرح كردن مطالبات عرصهي عمومي است كه توسط نهادهاي اجتماعي و سياسي خارج از حاكميت در حال تدوين است.
اين مسئله فعلن جدا از راي دادن به يك كانديداي خاص است و اين احتمال نيز وجود دارد كه من يا ديگران در ماههاي آينده از انداختن راي در صندوق اجتناب كنيم. فعلن سخن كوتاه ميكنم. تا بعد...
بوسهي خداحافظي بر فرشتهي مرگ
خداحافظ اي توّهم آزاداي! خداحافظ اي هراس نابودي!خداحافظ آقاي بوش! خداحافظ اي عزيز!
11 سپتامبر آمدي... بمب! مرگ! خون! خفقان! طالبان! افغانستان!عراق!اخوان المسلمين! اسراييل! حزبالله! حماس! چپ بيسواد! احمدينژاد! بوش احمق!!
(ميداني كه فرداي اين نوشته، احمق خطاب كردنت توهين به يك ملت نيست؟!)
بوش عزيز! ما و تو، يك دنيا احمقيم.
دنياي احمقي هستيم كه فكر كرديم هر كه دشمن تو است، خوب است يا حداقل آنگونه نيست كه تو ميگويي!
بوش...؛ نام هشت سال رنج يك دنيا از حماقت!
بوشِ عزيز! تو رسالتت را به پايان رساندي! تو ثابت كردي كه دنيا هنوز صغير است. ثابت كردي كه هنوز همهي ما بي رحميم! ثابت كردي كه صلح نميدانيم و بشر نميشناسيم!
بوش! با تمام اقمار تندروي خود در دنيا و ايرانِ ما...
برو به جهنم!
زندگي هنوز در جريان است. ما تغيير ميكنيم و تغيير ميدهيم.
جرج دابليو بوش عزيز! از فرداي اين نوشته، براي شما به عنوان يك شهروند آمريكايي بهترين آرزوها را دارم.
ميبوسمت
شايا شهوق
اگر دروغ نگويم و به روز باشم، خبر من اين است كه دل من براي "جعفر قاطبه" تنگ شده است.
حالا من و ما كيهستيم؟! "خواهش دارم آقا!!"
پس از انقلاب به دنيا آمدم و با فيلمهاي "بتامكس" بزرگ شدنم را آغاز كردم.
آقاي آزادي!
ميداني كه زندگي كودكيام با چند شخصيت كارتوني شكل گرفت؟
خرد ساليام!!! پسر جنگل، اسدالله ميرزا و جعفر قاطبه!
ميداني يعني چه؟ اينجا بمب بود و ويديو بتامكس (هرچند كه كم داشتيم)
بمب بود و آنچه ديگر نيود!
نوذر آزادي عزيز!
ميدانم كه نميداني!
ميداني كه تو تنها براي من و ما چهقدر تكرار شدي؟!
جعفرجان! نوذر جان! آزاديِ عزيز!!
اگر ميدانستي خود را معرفي ميكردي!
يعني نسل ما به هزار قابلمه نميارزد؟
شايا شهوق
*نويسنده هنوز در ايران است؛ همين بس! اي كاش كسي به دستش برساند.
نگاهي سياسي به تصميمهاي مالي و اقتصادي اخيردولت
اين روزها بازار پيشگوييها در مورد حملهي نظامي به ايران داغ است. اگر اين پيشگوييها در سالهاي گذشته از سوي روزنامهنگاراني چون سيمور هرش و ديگران منتشر ميشد، امروز طرفداراني هم در بين سياستمداران پيدا كرده است. يك ماه است كه يوشكا فيشر در اين نكته پافشاري ميكند كه حملهي نظامي از سوي اسراييل انجام ميپذيرد.
پيشگويان غربيِ حمله عليه ايران، حتي به گمانههازني دربارهي تاريخ اين حمله ميپردازند و تاكنون چند تايي از اين گمانهزنيها نادرست از آب درآمده است. بحث حمله به كشوري ديگر در خاورميانه به سوژهاي جذاب براي رسانههاي غربي تبديل شدهاست و رسانههاي گوناگون، براساس شواهدي كه از رفتار آمريكا و اين روزها اسراييل ميبينند، به پيشبيني ميپردازند. اما در رسانههاي غربي چيزي كه كمتر مورد توجه قرار ميگيرد، رفتار ايران به عنوان طرف ديگر ماجرا است.
پيشفرض
چندي پيش در همايش "صلح پايدار، راهي پرفراز و نشيب" دكتر بايزيد مردوخي مقالهاي ارايه كرده بود با عنوان "آثار و پی آمدهای اقتصادی جنگ و تحریم"(1). پس از شنيدن سخنراني ايشان اين پرسش در ذهنم شكل گرفت كه اگر كشور ما خود را در برابر موقعيتي جنگي ببيند، دولت ايران چه رفتارهاي اقتصادي ويژهاي را از خود بروز ميدهد؟
دولتها در شرايط جنگي، بايد چه رفتارهاي اقتصادي را پي بگيرند؟ برخي از اين رفتارها به باور دكتر مردوخي به شرح زير است :
- "دولت ها در چنین شرایطی ، امر مهم تخصیص منابع را به نظام قیمت ها و نیروهای بازار، واگذار نمی کنند."(2)
- "اهمیت نسبی تولید و مصرف کالاهای مختلف برای تحقق هدفی یگانه ، یعنی پیروزی در جنگ ، توسط خود دولت تعیین می شود. "(3)
- "به دلیل اولویت مصارف جنگی ، غالباً منابع قابل تخصیص به تولید و مصرف کالاهای مدنی و غیر جنگی، به صورت باقی مانده منابع جامعه ( پس از تامین مصارف جنگی ) ، تعیین می شود. با توجه به نقش دولت در شرایط جنگی ، طبیعی و منطقی نخواهد بود که مسئولیت مدیریت اقتصادی و فرایند انتخاب اولویت ها را به ساز و کار قیمت و بازار واگذار نماید."(4)
- "دولت در شرایط جنگ و محاصره اقتصادی، بنا به ضرورت، وجه مهم دیگر تخصیص منابع یعنی قیمت گذاری را هم بر عهده می گیرد. اقدام و مداخله در امر قیمت گذاری و جلوگیری از افزایش قیمت ها، به طور اجتناب ناپذیری اقدام دولت را در امر کنترل فیزیکی، جیره بندی و سهمیه بندی مصارف ارزی و واردات و تعیین قیمت آن ها، در شرایط جنگی و محاصره اقتصادی ، قابل توجیه می نماید."(5)
حالا فرض كنيم جنگي قرار است اتفاق بيافتد و حتي جنگ نرم يا سردي اتفاق افتادهاست و دولت درگير در جنگ، به هر دليل از آشكار شدن اين اتفاق جلوگيري ميكند. در اين حالت تمام تصميمهاي ويژهي اقتصادي و مالي با توجيهاتي حاصل ميشود كه بسياري از اقتصاددانان را شگفتزده ميكند.
شايد اينجا لازم است كه توضيح دهم هدفم از اين نوشته يك تحليل اقتصادي نيست و قصد ندارم بگويم كه تمام رفتارهاي اخير اقتصادي مجموعهي دولت از روي حساب و كتاب يا از بيخردي بوده است. تنها ميخواهم نگاهي سياسي داشته باشم بر رفتارهاي اقتصادي دولت، بر مبناي يك فرض و تخيل.
آنچه كه اقتصاددانان، از جمله منتقدان اقتصادي دولت، در مورد آن بحث ميكنند در تخصص من نيست اما ميشود رفتارهاي اقتصادي دولتي را كه يك سر آن در يك نهاد نظامي است، تحليل سياسي كرد.
انتقادهاي اقتصادي
سال گذشته 56 نفر از منتقدان اقتصادي دولت در نامهاي خطاب به آقاي احمدينژاد، از پيامدهاي خط مشي اقتصادي دولت ايشان ابراز نگراني كردند. محورهاي اين نامه به صورت فهرستوار به شرح زير است:
"فاصله نگران کننده رشد اقتصاد كشور از برنامه چهارم به رغم افزایش درآمدهای نفتی
سیاست انبساطی مالی و افزایش بی رویه بودجه دولت
مغایرت سیاستهای پولی و بانکی دولت با رشد،بهره وری و تورم زا بودن آن
ادامه رکود در بازار سهام
سیاستهای تجاری در جهت اتکاء بیشتر به درآمدهای نفتی و رکود تولید
محدودیت حجم سرمایهگذاری مستقیم خارجی
ضرورت توجه بلند مدت به بازار كار
كمتوجهی به خصوصیسازی و اجرای سیاستهای کلی اصل44 قانون اساسی
نامساعد شدن فضای کسب و کار
پایداری فقر و نابرابری
سیاستهای منطقهای و تضعیف نهاد برنامه ریزی در استانها
اهمیت تعامل با جهان خارج
کاهش سرمایه اجتماعی"(6)
منتقدان اقتصادي در بخشي از نامهي انتقادي خود، تبعات ناشي از آنچه كه "تصور و شناخت نادرست دولت از نظام بانكی" خوانده بودند را چنين بر ميشمرند:
"- مترادف دانستن افزایش حجم اعتبارات و تولید.
ـ باور به تعلق مالکیت سپردههای مردم در نظام بانکی به دولت.
ـ نفی رابطه مستقیم قیمت و نقدینگی.
ـ عدم اعتقاد به لزوم برابری منابع و مصارف در نظام بانکی.
ـ ارجح دانستن نامشروط اعتبارات خرد به اعتبارات کلان.
- کاهش نرخ سود رسمی اسمی و حقیقی سپردهها و اعتبارات.
ـ اعمال تفاوت نرخهای سود، میان موسسات مالی خصوصی و دولتی
ـ اعلام بخشودگی جزیی و کلی بدهکاران سیستم بانکی
ـ تثبیت نرخ اسمی ارز در کنار تورم دو رقمی اقتصاد کشور.
ـ گسترش فضای نا اطمینانی در مدیریت موسسات مالی و سلامت عملکرد آنها
اظهارات روزمره و متناقض مقامات مسئول دولتی در باب مسائل پولی.
ـ تضعیف عملی استقلال بانک مرکزی.
ـ نادیده گرفتن هزینههای سنگین دشوارتر شدن ارتباطات مالی با دنیای خارج"(7)
با فرض بر اينكه اين انتقادها درست باشند، در نگاهي گذرا به اين نكات، ميتوان برخي از انتقادهاي مطرح شده را چون "محدودیت حجم سرمایهگذاری مستقیم خارجی" و "تعامل با جهان خارج" را تا حدودي تحت تاثير فشارهاي بينالمللي بر ايران ارزيابي كرد كه البته نوع سياست خارجي دولت نيز در اين زمينه بيتاثير نبودهاست.
اما در مواردي هم مسايلي چون "سیاست انبساطی مالی و افزایش بی رویه بودجه دولت"، "مغایرت سیاستهای پولی و بانکی دولت با رشد"، "بهره وری و تورم زا بودن آن، سیاستهای تجاری در جهت اتکاء بیشتر به درآمدهای نفتی و رکود تولید و كمتوجهی به خصوصیسازی" و اجرای سیاستهای کلی اصل44 قانون اساسی" و همچنين انحلال سازمان برنامه و بودجه و انحلال هيئت امناي صندوق ذخيرهي ارزي را ميتوان ناشي از رفتارهاي اقتصادي دولت در جهت بزرگتر شدن هر چه بيشتر دولت دانست. نكات ديگر مطرح شده در اين بحث نيز ميتواند تبعات اين سياست كلي باشد.
در تخصص من نيست كه بيشتر اين بحث را گسترش دهم اما بازميگردم به پيش فرض؛ آيا در شرايط ويژهي جنگي بنا بر آنچه كه به نقل از دكتر مردوخي در بالا آمد، چنين سياستهايي توجيه پذير نميشود و آيا تنها در چنين حالتي نيست كه دولت مجبور ميشود با اتخاذ سياستهاي اينچنين، تبعات بحرانهاي اقتصادي ناشي از آن را به جان بخرد؟
سياستهاي مالي
بحث كاهش نرخ بهرهي بانكي، يكي از بحثهاي داغ اين روزها است. داوود دانشجعفري، وزير سابق اقتصاد، ميگويد: "(در پايان سال 1385) شوراي عالي پول و اعتبار تشكيل جلسه داد. اكثريت اعضاي شورا از جمله من و دكتر شيباني با كاهش نرخ سود بانكي مخالفت بوديم. فضاي غالب جلسه اين بود كه چون تورم سال 1385 بالا رفته، بايد سود بانكي نيز متناسب با آن افزايش يابد. اما چون محدوديتهاي سياسي دولت قابل درك بود، لذا شورا به رييس جمهور پيشنهاد كرد در سال 1386 هيچ كاهشي متوجه نرخ سود بانكي نشود. عليرغم اين همكاري شورا، جناب آقاي رييس جمهور اين پيشنهاد را قبول نكردند و تلويحا گفته شد اگر براي بار دوم هم نظر دولت رعايت نشود باز هم نظر شورا تاييد نميشود و لذا وقتي مجددا اين موضوع در شورا بحث شد اكثريت اعضاي جلسه با درك خوب از شرايط زمان به آن راي مثبت دادند و لذا تنش خوابيد! "(8)
اما براي سال 87 تنش نخوابيد و كاهش نرخ بهرهي بانكي به جدل لفظي بين دولت و بانك مركزي تبديل شد و اين امر باعث شد كه بانكها با ابلاغ نشدن نرخ بهره، براي اعطاي تسهيلات بانكي به متقاضيان در بلاتكليفي بهسر برند. اين بلا تكليفي با ابلاغ نشدن نرخ سود پس از گذشت سه ماه از سال جاري، هزينههاي بسياري را به بخش خصوصي و به ويژه بنگاههاي كوچك وارد كرده است و بازار را به حالت سكون درآوردهاست.
حالا نگاهي بياندازيم به سياست ارايهي تسهيلات بانكي در سال گذشته. بسياري از منتقدين اقتصادي از تبعات آزاد شدن نقدينگي توسط دولت ابراز نگراني كردند و اين سياست را عامل بزرگ تورم در مملكت ميدانند. اما دولت چرا بايد بر آزاد سازي نقدينگي پاي فشاري كند؟
در سال گذشته شاهد بوديم كه تسهيلات بانكي فراواني، براي راهاندازي بنگاههاي كوچك زودبازده، به متقاضيان ارايه شد. به باور منتقدين، اين طرح تبعات منفي بسياري براي اقتصاد كشور دارد. اما اگر به پيش فرض خودمان بازگرديم، در شرايط ويژهي جنگي، تقويت كثرت توليدكنندگان صنايع، به مهار بحرانهاي آني كشور در چنين شرايطي كمك ميكند. شايد پذيرفتن تبعات تورمي اين آزاد كردن نقدينگي، براي كنترل بحرانهاي پيشبيني نشده در آينده مفيد به نظر رسد.
البته نكتهي متناقضي نيز در اين مدعا وجود دارد و آن آزاد سازي نقدينگي در شرايط فرضي فوقالذكر است كه دولت بيش از هميشه به انباشت اين نقدينگي احتياج دارد. در توضيح اين مساله بايد گفت كه بالا رفتن بيسابقهي بهاي نفت، دست دولت را در آزاد سازي نقدينگي باز گذاشته است. با اينحال زماني نيز بايد جلوي آزاد شدن نقدينگي گرفته شود و اين امر زماني است كه مجموعهي دولت، بيش از پيش به شرايط ويژه نزديك ميشود. در اين شرايط جلوگيري ضربتي از آزاد سازي نقدينگي ميتواند شوك شديدي به اقتصاد كشور وارد كند. اما با پيش فرض من، گريزي از اينكار نيست!
آقاي مظاهري، رييس بانك مركزي، در ماههاي پاياني سال 86، براي جلوگيري از "برداشت بانكها از خزانهي بانك مركزي ايران" سياست "سه قفله كردن خزانه" را اعمال ميكند. پس از آن به نقل از مظاهري "در جلسهاي، رييس جمهور دستور به شش قفله كردن خزانه داد تا از اين پس، بانكها، هيچ امكاني براي برداشت از بانك مركزي را نداشته باشند."(9)
كشمكشها براي ابلاغ نرخ سود 10 درصدي يا 12 درصدي هم سبب شده است كه بانكها نيز در گاوصندوق خود را به روي متقاضيان سه قفله كند.
اگر به اين موارد، دستور رييس جمهور را براي انتقال داراييهاي بانكهاي بزرگ ايراني، از بانكهاي اروپايي به بانك مركزي ايران(10) را اضافه كنيم، در مييابيم كه بر خلاف سال گذشته، سياست پولي كشور، در راستاي تعجيل در ذخيرهي نقدينگي پيش ميرود. آيا چنين تعجيلي كه تاوان آن، تحميل ركود كمسابقه به بازار است، ناشي از آمادگي براي يك شرايط ويژه است؟
صرفهجويي در مصرف انرژي
چندي است كه سياست سهميهبندي بنزين، توسط دولت اعمال شدهاست. اين سياست ميتواند سياست پيشگيرانهاي در جهت اعمال تحريمهاي سوختي از طرف غرب به ايران تلقي شود. در روزهاي اخير نيز شاهد قطعي برق در شهرهاي بزرگ هستيم كه با نگاه به خشكسالي امسال در كشور منطقي جلوه ميكند. اما آيا امسال آنقدر كمبود نقدينگي داريم كه نميتوانيم مانند تابستان هر سال از كشورهاي مجاور برق وارد كنيم؟
محمد احمديان معاون وزير نيرو نيز پيشنهاد جالبي دادهاست: "پيشنهاد وزارت نيرو اين است كه ساعات پاياني كار اصناف به غير از اصنافي كه خدمات ضروري را عرضه مي كنند، محدود به ساعت 20:30 شود كه البته در مناطق گرمسير، اين ساعت متغير خواهد بود."(11)
معاون وزير نيرو خودبه مشكلات اين طرح اذعان دارد و ميگويد: "با توجه به اين كه اجراي اين طرح در ايران سابقه ندارد، لذا به طور طبيعي اقداماتي در مورد اجراي آن وجود دارد. به عنوان مثال برخي از اصناف نگران هستند كه با تعطيل شدن آنها و بازماندن اصنافي كه خدمات ضروري را عرضه مي كنند، دچار ضرر و زيان شوند. از آن جايي كه ساعات كاري اصناف كم مي شود، لذا زمان خريد مردم نيز محدود مي شود و اين امر مي تواند تاثيراتي بر مسائلي مانند ترافيك داشته باشد، ولي به دليل محدوديت هاي جدي كه در تابستان امسال براي تامين برق با آن مواجه هستيم، حتي اگر شده به صورت موقت خواهان اجراي اين طرح به واسطه اثر آن در كاهش مصرف برق هستيم."(12)
در شرايطي كه تعطيلي اصناف در چنين ساعتي، ضمن مشكلاتي كه معاون وزير نير به آن اذعان دارد، تداعتي كنندهي نوعي برقراي وضعيت خاص در جامعه است، چرا باز هم چنين پيشنهادي مطرح ميشود؟
حرف آخر
باز هم تاكيد دارم كه اين فضاي انتزاعي، تنها چيدمان يكسري از رفتارهاي دولت بر اساس پيش فرض "شرايط جنگي" است. معتقد هستم كه اگر مجموعهي حاكميت ميتوانست به چنين حد از هماهنگي و پيچيدگي می رسید، هيچگاه نميگذاشت شرايط كشور به اين سمت سوق پيدا كند. به هر حال با قرار دادن فاكتور "ايدئولوژي" بالاي سر اين مجموعه، تحليل ناشي از تخيل من نيز ميتواند جاي فكر داشته باشد. اگر بپذيريم كه جنگ، تنها با حملهي نظامي تعريف نميشود، شايد ما همين حالا در وضعيت جنگي قرار داريم و بيان آن، گفتن اسرارِ مگو است.
پينوشت:
1. آثار و پیآمدهای اقتصادی جنگ و تحریم، مقالهي دكتر بايزيد مردوخي، ارايه شده در همايش "صلح پايدار، راهي پرفراز و نشيب"، تهران، كانون مدافعان حقوق بشر، 8 خرداد 1387
2و3و4و5. همان
6. نامهي اقتصاددانان به رييس جمهور (معروف به نامهي دوم)، خرداد 1386
7. همان
8. متن سخنراني جلسه توديع داوود دانش جعفري، وزير پيشين اقتصاد، ارديبشت 1387
9. خبرگزاري فارس، شماره: 8702030881
10. روزنامه اعتماد، شماره 1695، 21خرداد ماه 1387
11و12. روزنامه آفتاب يزد، 22 خرداد 1387
ايران و طبل توخالي بنيادگرايي
فکر می کنم اتفاق بدي افتادهاست! چند روز پيش نقد يك منتقد هنري كانادايي را در مورد يكي از نقاشان ايراني خواندم؛ در انتهاي نقد نوشته بود: "اينكه كارها از ايران ميآيد به نظر پذيرفتني نيست. از منظر غرب، ايران در حال حاضر چهرهاي سركوبگرانه دارد و معرف انقلاب اسلامي آن، در اينجا چيزي جز خشونت قرون وسطايي نيست."
فكر ميكنم زياد توضيحي لازم نباشد كه منظورم از اتفاق بد چيست. مردم ايران زير يك پوست ديگري به دنيا نشان داده ميشوند. متاسفانه حافظهي دنيا هم بسيار ضعيف است. درخشش هنر ايران در پيش و پس از انقلاب در دنيا را نميبينند.
دنيا شيوهي زندگي بخش عمدهاي از مردم ايران را فراموش كردهاست؛ پيش از انقلاب را كاري ندارم. تصاويري كه از جامعه ايران پيش از اين چند سال اخير و عجيب! در رسانههاي دنيا منتشر ميشد، نشان از سبك زندگي متفاوت مردم ايران در خانهها و حريمهاي خصوصي خود بود؛ ميگفتند پشتبام هر خانه پر از ديش دريافت تصوير از ماهواره است. فلان خبرنگار خارجي به پارتيهاي دختر و پسر در تهران ميرفت و حتي با آنان مشروب مينوشيد؛ يكي ديگر از اينكه مذهب به شدت در خانوادههاي ايراني به امري شخصي تبديل شدهاست، ابراز تعجب ميكرد. ديگري هم در مورد بيحجابهايي كه در خيابان از ترس پليس حجاب به سر ميكردند مطلب مينوشت. البته چنين گزارشهايي نيز از حيرت رسانههاي غربي بود.
امروز چه شدهاست؟! در رسانههاي غربي تصويري از ايران به نمايش ميگذارند، گويي تمام مردم ايران همينهايي هستند كه در سفرهاي استاني دنبال آقاي رييس جمهور ميدوند. بله! اتفاق بدي افتادهاست. اين تصوير جديد از ايران است كه سبب ميشود هيلاري كلينتون از محو شدن ايران سخن به ميان آورد و به هيچ وجه فكر نكند كه در اين ايران مردماني هم زندگي ميكنند... حافظهي او هم اينقدر ضعيف شدهاست كه يادش نباشد، همسرش زماني كه رييس جمهور آمريكا بود، چهقدر از مردم ايران و فرهنگشان تعريف ميكرد.
***
يادم ميآيد كه بيشترين انتقاداتي كه از بودن ديشهاي ماهواره در پشتبام خانههاي تهرانيها بود، زمان برگزاري كنفرانس سران كشورهاي اسلامي در تهران بود. زشت بود ديگر!! سران كشورها يا هيات همراهشان از بالاي بالگردها ديدند كه تهرانيها چهقدر ديش ماهواره دارند. حالا ببينيد اين همه اصرار براي اينكه مردم با "پوشش اسلامي" در خيابانهاي كشور رفت و آمد كنند، چيست؟
امروز اگر نودولتيان كه بيشتر بر طبل بنيادگرايي ميكوبند، دوستدارند ظاهر جامعه، همانچيزي باشد كه ميخواهند به دنيا نشان دهند، بهاين دليل است كه با همين حفظ ظاهر است كه ميتوانند تا حدي نشان دهند كه همهي ايران مثل "ما" زندگي ميكنند و اين يكي از نشانههاي داشتن طرفدار زياد است.
تصور كنيد كه فقط يك روز تمام مردم ايران بتوانند در خيابان بدون نقش بازي كردن اجباري، به شيوهاي كه در عرف اجتماعي خود تعريف كردهاند، زندگي كنند و نوع پوشش و رفتارهايشان در سطح جامعه را خودشان تعيين كنند.
ميدانيد چه ميشود؟! در آن روز رسانههاي دنيا مخابره ميكنند:"پادشاه لخت است."