چندماه پيش، با عزيزي به نمايشگاه نقاشي دلآرا رفتم؛ خيلي احساساتي شدم و پستي شتابزده گذاشتم براي دلآرا. دختري كه با نقش زدن خطوط و رنگها زندگي را از سلول خود فرياد ميزد. فکر می کردم که چرا احساسات هنرمندان ما كمتر لرزش دارند، در مقابل اين واقعيت كه يك دختر نقاش را اعدام ميكنند. در ميان اين پرسشها واقعيت جامعهي هنري را در اين سالها در ذهنم مرور ميكردم. دعوت ميكنم اين مرور ذهني را همراه شويد؛
از جاييكه هنرهاي تجسمي به فضاي خصوصي خود خزيد؛ از جايي كه قلممو با قلمخودنويس غريبه شد؛ از جايي كه فضاي هنري بسته بود و آتليههاي خصوصي در "هنر براي هنر" غرق بودند و با آن هم مقابله ميشد؛ تا جايي كه فضاي هنري بازتر شد و انتظار اين بود كه هنرمندان اجتماعي هم در اين فضا خود را بازآفريني كنند... كه چنين نشد و چرا؟
خانهي شخصي "هنر براي هنر" متعلق به منِريستهايي بود كه كار خود را در دهههاي 40 و 50 هنرهاي تجسمي، تكرار ميكردند و اينها "استاد" بودند و شاگردان جواني كه منريستهاي مقلد استاد بار آمدند و اين دور در حال تكرار شدن است. فكر ميكنيد راه اين هنرمندان از اين خانهها تا موزه، تا گالريهاي خصوصي و تا كلاسهاي آكادميك با چه وسيلهاي و در چه مسيري طي شد؟ فكر ميكنم با تاكسي "دربست" آمدند و رفتند! و همچنين از آنجايي كه مركب قلم ناقدان هنرهاي تجسمي در اين سالها خشكيده بود و همه حق داشتند، كسي نپرسيد كه چه ميكشيد، چه ميكنيد و چه ميگوييد؟!
بد فضايي است اينجايي كه من فقط درس نقاشي ميخوانم و از من انتظار نقاش شدن دارند. بد فضايي است وقتي كه استاد نقاش از من فاصله ميگيرد و ميگويد: "اين روزنامهنگاره سرش بوي قورمه سبزي ميده!" و بد فضايي است وقتي استاد عزيزي نصيحتم ميكند كه برو در همان فضاي خصوصي خودت و سر در لاك خود فرو ببر و نقاش شو!
استاد بزرگوار گفت: " ما با نقاشي خود حرف خودمان را ميزنيم و اينها(!) هم نميفهمند كه چه ميگوييم!"(چه خوب! ولي استاد منهم نفهميدم كه چه گفتيد؟ امكانش هست كه ترجمهاش كنيد؟)
حالا مرور كنيم كه در تاريخ، هنرمندان چه كردند؛
ببینیم رنسانس چهگونه در آثار نقاشان آن عصر تجلي يافته بود و دستگاه انگيزاسيون را چهگونه اين نقشها به لرزه درميآورد؛ به ياد آوريم نقاشان مكزيك را كه موتور محرك انقلاب بودند و همچنين در آمريكا جنبش سياهان و جنبش ضد جنگ برعليه جنگ ويتنام...
آقا! خانم! استاد! اصلن براي چه نقش ميزني؟ براي اينكه نمايشگاه بگذاري و چند بهبه و چهچه از دوستان نزديك خود بشنوي و كسي اثري از تو بخرد؟
خانم! آقا! استاد! چه احساسي داري از اينكه اثر هنريات بر ديوار خانهي دوست ثروتمندت آويخته است و او هر شب از تهِ گيلاس عرق، به شاهكار هنريات مينگرد و زير لب ميگويد: "استاد! تو يك نابغهاي!"
شايد انظاري گزاف باشد كه بگوييم: "آهاي نقاشان! بياييد سقف فلك را بشكافيم و طرحي نو دراندازيم." اما پرسش ايناست كه چرا بايد نمايشگاههاي دلآرا، انفرادي برگزار شود؟! نميشود رفت و با او و با رنگها زندگي را براي او فرياد زد؟
آقايان! خانمها! اساتيد! نوابغ! روزي از اين روزها ممكن است دختر نقاش اعدام شود و در همان شب دوستانتان از ته گيلاسِ عرق، ويسكي و غيره به نبوغ شما پي ببرند!
اساتيد محترم! شما فرسودهايد! شما را با گورستان رنگهايتان تنها ميگذارم و ميروم!
ميروم تا با دوستانم و با دلآرا، زندگي را بخواهم.