و تمام جهان را یک زبان و یک لغت بود ، و واقع شد که چون از مشرق کوچ می کردند ، همواره ای در زمین شینار یافتند ودر آنجا سکنی گزیدند. و به یک دیگر گفتند ، بیایید خشت ها بسازیم و آن ها را خوب بپزیم .و ایشان را آجر بجای سنگ بود و قیر بجای گچ .و گفتند بیائید شهری برای خود بنا نهیم ، و برجی را که سرش به آسمان برسد ، تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم.مبادا بر روی زمین پراکنده شویم .و خداوند نزول نمود تا شهر و برجی را که بنی آدم بنا میکردند ، ملاحظه نماید.و خداوند گفت که همانا قوم یکیست و جمیع ایشان را یک زبان. و این کار را شروع کرده اند. و الآن هیچ کاری که قصد آن بکنند از ایشان ممتنع نخواهد شد.اکنون نازل شویم و زبان ایشان را مشوش سازیم تا سخن یک دیگر را نفهمند. پس خداوند ایشان را از انجا بر روی تمام زمین پراکنده ساخت و از بنای شهر باز ماندند.از آن سبب آنجا را بابل نامیدند،زیرا خداوند لغت تمامی اهل جهان را مشوش ساخت.و خداوند ایشان را از آنجا برروی تمام زمین پراکنده نمود.
کتاب مقدس.سفر پیدایش.باب یازدهم.1-10
زمانی که در حال مطالعه بر روی تصویر "برج بابل" بودم، به جملات فوق در کتاب مقدس برخورد کردم. (شروع خوبی شد برای این که بعضی ها برچسب بزنند!!) به هر حال دیدم که این تصویر اسطوره ای، حکایت امروز و تاریخ ما است. امروز شاه-خدایان ما نیز از آن چه که می کنیم بیم ناکند و اگر قرار باشد که یک صدا، چیز دیگری غیر از آن چه شاه-خدا می گوید بسازیم و جور دیگری، غیر از آن چه او می پسندد زندگی کنیم، زبان های ما را مشوش کرده و در تمام زمین پراکنده می سازد.
چندماه پیش، در حال یک گفت و گوی صمیمانه ی جدلی(!) با یکی از دوستان بودم و مدام می گفتم "ما" می توانیم.. "ما" باید... "ما".. که یک دفعه آن دوست، نطق آتشین مرا قطع کرد و گفت این "ما" که می گویی وجود دارد آیا؟ آن قدر این حرف، مرا به فکر واداشت که ادامه ندادم.
فکر کردم "ما"یی وجود دارد. "ما"یی که به یک زبان صحبت می کند و "ما"یی که در مواقع مختلف پای حمایت ها و اعتراض ها را صحه می گذارد. اما این "ما" به قول عزیزی، از مرحله ی "همه با هم" خارج شده و هر کس به دنبال خط مشی خود است. چه آن نیز که هنوز نطفه نبسته بود، هیچ وقت نمی توانست "همه باهم" باشد. قرارم بر این نیست که به "تکثر" بار ارزشی منفی بدهم اما تکثرمان به "تشویش" رسیده است. آن چنان که "تکثر" در دموکراسی های غرب نیز به "تشویش" نزدیک شده است و در آن جا نیز شاه-خدایانی هستند که به این تشویش، در بار مثبتِ تکثر دامن می زنند.
ما که امروز همه از یک درد واحد، رنج داریم، چرا آن قدر زبان هایمان مشوش شده است؟! آیا این که فرد یا جریانی با فرد یا جریان دیگر اختلاف عقیده دارد، می تواند سبب شود که ما فراموش کنیم که در حال حاضر درد مشترک داریم؟ و آیا با شناخت درست این اختلاف ها نمی شود در مواقعی که درد مشترک داریم "ما" باشیم؟
امروز آن چه که ذهنم را آزار می دهد، افراطیون در محور مخالفان وضع موجود است. البته نه از بابت این که در قایل بودن به تغییر وضع موجود، افراط می کنند بلکه از این سبب که آن قدر در تلاش اثبات خود و عقیده شان افراط می کنند که فراموش کردند زمانی می خواستند به تغییر وضع موجود فکر کنند. بعضی ها هم آن قدر به تغییر دنیا فکر می کنند که یادشان رفته است، خانه ی خود را جارو کنند.
چند روزی است که به تنهایی تاریخی "خلیل ملکی" فکر می کنم ...
- آقا! مگه شرق توقیف نشده بود؟
- اون پارسال بود! رفع توقیف شد؛ دوباره توقیف شد!
- پس این که تازه توقیف شده بود، چی بود؟
- اون "هم میهن" بود!
- "هم میهن" مگه چند سال پیش توقیف نشده بود؟!
- من نمی دونم! برو از مدیر مسوولش بپرس.
- کی؟
- کرباسچی!
- مگه "همشهری" مال "کرباسچی" نبود؟ اونم توقیف شد؟
- اون دولتیه! توقیف نمی شه. می تونن فقط کادرش رو عوض کنن. مثل "ایران" که الان از "کیهان"...
- آخ! یادش به خیر. "اکبر گنجی" توی "جامعه" چه بلایی سر این "کیهان"...
- گنجی توی صبح امروز می نوشت.
- مگه توی روزنامه ی "شمس الواعظین" نمی نوشت؟؟
- آها! حداقل یادت اومد که سردبیر "جامعه" کی بود.
- آره اینو یادم میاد. جامعه، توس، نشاط، عصر آزادگان... مدیر مسوول همشون حجاریان بود دیگه؟
- ای بابا!!!!!!!!! بیا دست از سر کچل من بردار!
- باشه! خودت چه طوری؟ الان کجا کار می کنی؟!
- "نامه"... نه!..."آزاد"..."مبین"... "بنیان"... نه! "نوروز"..."دوران امروز"... "جامعه ی مدنی"... "ایران فردا"... نمی دونم... یادم رفته!
- وای! چه قدر این روزا سرت شلوغه! ببین هر موقع سرت خلوت شد، یه زنگ به من بزن!
دیروز آمدیم که نفرت هایمان را در خود سرکوب کنیم و زندگی کنیم. نمی دانم چه شد! ولی بیش تر ما این تصمیم را گرفتیم. نمی دانم چه شد! اما زخم های مردم عمق و سطح های متفاوت داشت؛ کهنگی و تازگی داشت.
به همین راحتی نمی شد در یک بازی آرام و منطقی نتیجه گرفت. لوکوموتیو ران هم، آن قدر ترمز گرفت که وقتی آخرین زغال ها را در موتور لوکوموتیو می ریختند، توانی برای دور برداشتن نبود. شیب سر بالایی هم تند شده بود. در هر میلیمتر ایستگاهی بود و مسافرینی که پیاده می شدند. مسیرها متفاوت بود؛ عده ای بازگشتند و عده ای ایستادند به تماشای مناظر اطراف. دیگر لوکوموتیو ایستاده بود و فقط صدای زوزه ی آخرین رمقِ بخارش بلند بود و صدای زوزه هایش هر لحظه محو تر می شود.
امروز:
خیلی وقت است که راه افتاده ایم. شیب تند است. از لوکوموتیو آن قدر دور شده ایم که صدای زوزه اش به وز وز ناچیزی بدل شده است. هم مسیران تازه ای پیدا کرده ایم. عده ای هم از دور به سمت ما می آیند.
تا به حال این قله فتح نشده است. ایستگاه پیشین را ۱۰۱ سال پیش آمده بودیم. باز هم باید برویم. شیب تند تر شده است. هوای رقیق، نفس کشیدن را دشوار کرده است. بازمانده هایی داریم که گرگ ها دوره شان کرده اند؛ باید نجاتشان بدهیم!
بوران و برف است. امشب را نباید بخوابیم!
فردا:
می خواهیم سالگرد انقلاب مشروطه را جشن بگیریم. روی یک قله ی بلند، پرچم افراشته، خود نمایی می کند.
امروز علیرضا جمشیدی، سخنگوی قوه ی قضاییه، صدور حکم اعدام برای عدنان حسنپور و هيوا بوتيمار، از روزنامه نگاران و فعالان اجتماعی کرد را تایید کرد.
امروز خبر رسید که خانه ی سهیل آصفی، روزنامه نگار، مورد تفتیش قرار گرفته و وسایلش ضبط شده است.
امروز خبر رسید که برای عماد الدین باقی دختر و همسرش، حکم زندان صادر شده است. باقی متهم به دفاع از حقوق انسانی محکومین به اعدام است.
در خیابان به نام امنیت اجتماعی، امنیت را از جامعه سلب کرده اند.
چندی پیش حکم سنگسار یک مرد اجرا شد.
کسانی به نام اراذل و اوباش دسته جمعی اعدام شدند.
فعالان زنان، فعالان دانشجویی، فعالان کارگری در زندان به سر می برند. تعداد نام ها زیاد شده است و اگر بخواهم نام ببرم می ترسم که کسانی را از قلم انداخته باشم.
وضعیت حقوق بشر در ایران بحرانی است.
***
علیرضا کرمانی در وب لاگش هشدار داده است که مرکز نشینان از محکوم کردن صدور حکم اعدام برای دو فعال کرد، غافل مانده اند.
فکر می کنم هر کس و هر جریانی امروز انرژی خود را برای نجات افراد نزدیک به خود صرف می کند.
پیشنهاد می کنم که فعالیت های حقوق بشری را متمرکز کنیم. می شود با تهیه ی یک لیست از موارد بحرانی در زمینه ی پایمال شدن حقوق انسانی شروع کرد.می شود در فضای مجازی، سایت ها و وبلاگ های مدافع حقوق بشر را زیر یک لوگو متمرکز کرد. فکر می کنم در فضای حقیقی هم، گروه ها و نهادهای حقوق بشری باید ارتباط خودشان را با یکدیگر بیشتر کنند. باید هزینه ی این برخوردها را بالا برد. در قالب سمینار یا کنفرانس خبری یا هر آکسیونی که بتواند از پوشش خبری داخلی و خارجی برخوردار باشد.
این کار یک شرط دارد؛ برای دفاع از حقوق انسانی، نباید هیچ تمایزی قایل شد.
مثل این که می خواهند به ما بگویند، فایده ندارد. ما اعدام می کنیم، سنگنسار می کنیم. هنوز نشمرده ایم ولی می کِشیم! داشتم به دل آرا فکر می کردم که خبر اعدام جمعی به نام اراذل و اوباش را شنیدم. "عمادالدین باقی" لب تر کرده بود که بگوید به کشورهای مخالف اعدام بپیوندیم. هنوز کلامش منعقد نشده بود که فهمید آیت الکرسی می خواند...
از این ها که بگذریم، غُرغُرِ من شامل حال دوستان حقوق بشری است. چرا هیچ کس نپرسید "چرا؟" برخی از دوستان حقوق بشری هنوز در حال جست وجو در میان اعدامی ها هستند تا شاید بتوانند با پیدا کردن سیاسی ها، به خود اجازه دهند که این اعدام ها را محکوم کنند.
عزیزان! نمی خواهد زیاد بگردید! مرا می شناسید؟ شایا؛ یکی از اراذل!
حال دگرگونی دارم.
تصویر کتک خوردن محمود، هم کلاسی دوره ی راهنمایی خود را دیدم؛ محمود، یکی از اراذل!
به یاد می آورم سال های نخستین دهه ی هفتاد را؛ همه ی ما نوجوان بودیم؛ آن روزها همه ی نسل ما اراذل و اوباش بود؛ شلوارهایمان کمی تنگ بود و به همین دلیل هفته ای دو شب در کلانتری تحقیر می شدیم.
***
بعد از چند سال در کلانتری دیدمش. من در خیابان فقط راه رفتم و باید تحقیر می شدم و او هم راه می رفت...
- محمود؟! تو رو چرا گرفتن؟
- مگه من از تو چی کم دارم!؟
خبر فوت برادر و عروسشان را در شب عروسی تازه شنیده بودم؛ غم انگیز بود.
- دنبالت می گشتم. خیلی ناراحت شدم وقتی شنیدم...
- آقایون اراذل! اگه حرف بزنید می فرستمتون بازداشتگاه.
دو- سه بار هم بازداشتگاه کلانتری را تجربه کرده بودم. 15 یا 16 ساله بودم. بوی نم... لامپ 100 پشت هواکشی که کند می چرخید. سایه ی گردان نارحت کننده... دو ضبط دزد... یک مواد فروش و شاید یک قاتل... من راه رفتم فقط. نمره های خوبی در مدرسه داشتم ولی عصرها راه می رفتم فقط!
- بنویس برای چی اومدی این جا؟!
- نمی دونم!؟ چی باید بنویسم تا ولم کنید؟
بالای برگه نوشت " اراذل و اوباش".
هرشب مراسم قرعه کشی برگزار می شد. بین سی- چهل نفری که فقط راه رفته بودند. آن شب قرعه ی علی و حمید، بازداشتگاه بود، محمود دادسرایی شد و با شناسنامه، آن شب آزاد شد و من هم مهری بر پیشانی داشتم: "خروج بلامانع است"
یک روز هم من دادسرایی شدم. آن جا کسی که قاضی صدایش کردیم به ما "اراذل آمریکایی" می گفت.
علی آن روزها فقط راه می رفت ولی کم کم یاد گرفت گرد سفیدی را نفس بکشد تا بمیرد. خیلی ها یاد گرفتند. نمره های کلاسی شان هم خوب بود ولی دیگر راه نمی رفتند؛ مُردند!
محمود اما خیلی در حرف زدن رعایت ادب می کرد، زندگی خوبی نداشت، به گمانم چیزهای دیگری یاد گرفته بود اما تجاوز و زورگیری و ... اصلا به او نمی خورد. به کسی آزاری نداشت. آخرین باری هم که دیدمش، هنوز مبادی آداب بود در حرف زدن.
شایا هم از بدِ روزگار، روزنامه نگار شد!
"جرم این است"
***
پس از خواندن این تصویر، اجازه بدهید کمی داد بزنم!
آهای! شما که محکوم می کنید! باشد! اعدام های اخیر را محکوم نکنید! فرض کنید روزی از یادها رفتید... کسی حرفی نخواهد زد، اگر با هر اتهامی اعدامتان کردند!
آهای! شما که اعدام می کنید! به خاطر خود و آینده تان "اعدام" را در ایران متوقف کنید!