اين روزها كمتر چيزي خوشحالم ميكند. اوضاع حقوق بشر در ايران از مرز بحران گذشته است. به تازگي باب شده كه در بازداشت گاه ها خودكشي مي شوند. خاطرم هست زماني كه اراذل و اوباش بودم؛ همان موقع كه به خاطر در خيابان قدم زدن و پوشيدن شلوار جين، مي شد يك پسر 14-15 ساله را روانهي بازداشگاه كرد، خودكشي كردن در بازداشتگاه خيلي سخت بود. كمربند و بندهاي كفش را بايد تحويل ميدادي. لااقل يك دزد يا قاتل بامزه هم كنار دستت بود كه با چرندياتش سرگرمت كند.
حالا كه پس از اعلام "خودكشي" زهرا بني يعقوب در بازداشتگاه همدان، اتفاق خاصي نميافتد؛ ميتوانيم عادت كنيم كه خبر بشنويم ابراهيم لطف الهي در زندان سنندج هم "خودكشي" شد. هنوز دانشجويان دربند زيادند و حوصلهام نميآيد كه بشمارم! عادت كردم و عادت كرديم! كوي دانشگاه تهران هم شلوغ شد. چند دانشجو زخمي شدند. وقتي خبرش خواندم زيرلب گفتم:"بازم شلوغ شد. خوب كه چي؟!!"، رد صلاحيتهاي گستردهي نامزدهاي انتخابات مجلس بر بحرانيتر شدن وضعيت حقوق بشر در ايران مهر تاييد گذاشته است. (سوء تفاهم نشود، فقط منظورم حقوق بشر است و بس!) اين آخري كه قابل پيش بيني بود. اگر اين طور نبود غير عادي بود!
مي گفتم كه عادت كردم! اينقدر عادت كردم كه حوصلهي نوشتن در هيچ جايي را ندارم. حوصلهي تحمل درد توقيف يك نشريهي ديگر و بيكار شدن دوباره را ندارم؛ پس بيكار ميمانم! اين قدر عادت كردم كه هيچ چيز خوشحالم نميكند، چه برسد به ناراحت! اينقدر عادت كردهام كه خوابم نميبرد، بدون اينكه فكر و خيالي دركار باشد.
اينقدر عادت كردم كه حالم از خودم به هم ميخورد.
***
نسل ما بغض دارد. فرقي نميكند كه موقع پيروزي انقلاب كودك چند سالهاي بودي يا اينكه در سالهاي نخستين انقلاب به دنيا آمده باشي. مساله اين است كه بلوغت را تحقير شده و غريزهات را تعزير شده باشي. تمام آنچه كه كودكي ما را ساخته بود بمباران بود و دختري به نام نل، بمباران بود و هاچ زنبور عسل، بمباران بود و اوشين و بمباران بود و قلكهايي هايي به شكل نارنجك جنگي كه در مدرسه به ما داده بودند. بيش ازين، هميشه تحقير بود.
نسلي كه انقلاب كرده بود نميفهميد بر كودكي و نوبالغي ما چه ميگذشت و هنوزهم نفهميده كه چه گذشت. اما اين بغض در دل همهي ما مانده است. هميشه فكر ميكنم كه نسل پيشين، از ما جوان ترند.
گفتم كه اين روزها كمتر چيزي خوشحالم ميكند ولي وقتي كسي در جايي از بغض هاي تو بگويد، ماجرا فرق ميكند. يادم ميآيد نخستين شمارههاي روزنامهي جامعه و "ستون پنجم" ابراهيم نبوي بود كه سبب شد بفهميم كه چيزي در ايران تغيير كرده است؛ يك نفر در ستون طنز يك روزنامه از چيزهايي ميگفت كه براي ما بغض شده بود. يا دكلمهي محسن نامجو از آن روزهاي خاكستري كودكي ما در دهي شصت كه نميگذارد بغضم در گلو گير كند. شايد بپرسيد كه اين موضوع چه ارتباطي به خوشحال شدنم دارد؟!
چند وقت پيش فيلم "پرسپوليس" اثر مرجان ساتراپي را ديدم و باز هم آن بغض هميشگي با گلويم بازي كرد. در ايران اين فيلم به پيشوند "ضد ايراني" مفتخر شده است و در جاهاي ديگر دنيا در حال جايزه گرفتن است. من هيچ وقت با فيلمهايي كه از ايران ميرفت و با بزرگنمايي سياهيهاي جامعه، در جشنوارههاي مختلف خارجي جايزه ميگرفت، ارتباط برقرار نكردم. فكر ميكنم كه ماجرا در مورد پرسپوليس چنين نيست. اين انيميشن به نظر من خيلي رئال تر از اين است كه بخواهم بزرگنمايي در آن بيابم.
قصهي آن زنداني سياسي كه در دو رژيم زنداني شد، توليد و مصرف مشروبات الكلي در خانهها، ايست و بازرسي، مهمانيهاي زير زميني، تحقير در مدرسه وحتي مدل نقاشي در دانشگاه كه به نظر خيلي خندهدار است، همه خيلي واقعي هستند و بزرگنمايي خاصي ندارد.
همهي اين ماجراها در كودكي و نوجواني ما بغض شدهاست اما بغض من در مرگ "نيما" تركيد كه همان روايت مرگ "علي" در شهرك غرب تهران بود؛ ماجراي علي كه در مراسم مهماني خداحافظياش(گودباي پارتي) پس از فرار از دست ماموران از بالكن ساختمان به پايين پرت شد و مُرد.
اينها همه واقعي است. فكر ميكنم كساني كه به اين فيلم لقب "ضد ايراني" دادهاند، خود از بازيگران اين انيميشن هستندو مسبب اين هستند كه مرجان ساتراپي، پرسپولیس را بسازد؛ فيلمي از بغض فروخفتهي خودش.
حالا به خاطر مرجان خوشحالم كه صداي تركيدن بغضش در تمام دنيا پيچيده است؛ از اينكه در اولين فيلمش جايزهي داوران "كن" را برد و از این که براي جوايز متعدد نامزد می سود و از همه بيشتر براي نامزدي بهترين انيمشن در "اسكار" 2008.
خانم ساتراپي! مرسي!