تبليغاتX
شنگرف - "ما"ی مشوش
فردا روز ديگري است

و تمام جهان را یک زبان و یک لغت بود ، و واقع شد که چون از مشرق کوچ می کردند ، همواره ای در زمین شینار یافتند ودر آنجا سکنی گزیدند. و به یک دیگر گفتند ، بیایید خشت ها بسازیم و آن ها را خوب بپزیم .و ایشان را آجر بجای سنگ بود و قیر بجای گچ .و گفتند بیائید شهری برای خود بنا نهیم ، و برجی را که سرش به آسمان برسد ، تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم.مبادا بر روی زمین پراکنده شویم  .و خداوند نزول نمود تا شهر و برجی را که بنی آدم بنا میکردند ، ملاحظه نماید.و خداوند گفت که همانا قوم یکیست و جمیع ایشان را یک زبان. و این کار را شروع کرده اند. و الآن هیچ کاری  که قصد آن بکنند از ایشان ممتنع نخواهد شد.اکنون نازل شویم و زبان ایشان را مشوش سازیم تا سخن یک دیگر را نفهمند. پس خداوند ایشان را از انجا بر روی  تمام زمین پراکنده ساخت و از بنای شهر باز ماندند.از آن سبب آنجا را بابل نامیدند،زیرا خداوند  لغت تمامی اهل جهان را مشوش ساخت.و خداوند ایشان را از آنجا برروی تمام زمین پراکنده نمود.

 

کتاب مقدس.سفر پیدایش.باب یازدهم.1-10

 

زمانی که در حال مطالعه بر روی تصویر "برج بابل" بودم، به جملات فوق در کتاب مقدس برخورد کردم. (شروع خوبی شد برای این که بعضی ها برچسب بزنند!!) به هر حال دیدم که این تصویر اسطوره ای، حکایت امروز و تاریخ ما است. امروز  شاه-خدایان ما نیز از آن چه که می کنیم بیم ناکند و اگر قرار باشد که یک صدا،  چیز دیگری غیر از آن چه شاه-خدا می گوید بسازیم و جور دیگری، غیر از آن چه او می پسندد زندگی کنیم، زبان های ما را مشوش کرده و در تمام زمین پراکنده می سازد.

چندماه پیش، در حال یک گفت و گوی صمیمانه ی جدلی(!) با یکی از دوستان بودم و مدام می گفتم "ما" می توانیم.. "ما" باید... "ما".. که یک دفعه آن دوست، نطق آتشین مرا قطع کرد و گفت این "ما" که می گویی وجود دارد آیا؟ آن قدر این حرف، مرا به فکر واداشت که ادامه ندادم.

فکر کردم "ما"یی وجود دارد. "ما"یی که به یک زبان صحبت می کند و "ما"یی که در مواقع مختلف پای حمایت ها و اعتراض ها را صحه می گذارد. اما این "ما" به قول عزیزی، از مرحله ی "همه با هم" خارج شده و هر کس به دنبال خط مشی خود است. چه آن نیز که هنوز نطفه نبسته بود، هیچ وقت نمی توانست "همه باهم" باشد. قرارم بر این نیست که به "تکثر" بار ارزشی منفی بدهم اما تکثرمان به "تشویش" رسیده است. آن چنان که "تکثر" در دموکراسی های غرب نیز به "تشویش" نزدیک شده است و در آن جا نیز شاه-خدایانی هستند که به این تشویش، در بار مثبتِ تکثر دامن می زنند.

ما که امروز همه از یک درد واحد، رنج داریم، چرا آن قدر زبان هایمان مشوش شده است؟! آیا این که فرد یا جریانی با فرد یا جریان دیگر اختلاف عقیده دارد، می تواند سبب شود که ما فراموش کنیم که در حال حاضر درد مشترک داریم؟ و آیا با شناخت درست این اختلاف ها نمی شود در مواقعی که درد مشترک داریم "ما" باشیم؟

امروز آن چه که ذهنم را آزار می دهد، افراطیون در محور مخالفان وضع موجود است. البته نه از بابت این که در قایل بودن به تغییر وضع موجود، افراط می کنند بلکه از این سبب که آن قدر در تلاش اثبات خود و عقیده شان افراط می کنند که فراموش کردند زمانی می خواستند به تغییر وضع موجود فکر کنند. بعضی ها هم آن قدر به تغییر دنیا فکر می کنند که یادشان رفته است، خانه ی خود را جارو کنند.

چند روزی است که به تنهایی تاریخی "خلیل ملکی" فکر می کنم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 17:22  توسط شایا شهوق  |